تبليغاتX
تبليغات X
روز نوشته های یک فیلسوف تنها
 
سلام فاحشه...چیه تعجب کردی؟
میدانم در کسوت مردان آبرومند اندیشیدن به تو و گفتن از تو ننگ است !

اما میخواهم برایت بنویسم ... شنیده ام تن میفروشی برای لقمه نانی ! آه ..چه گناه کبیره ای !! میدانم که میدانی همه تو را پلید میدانند .راستی فاحشه ؟

چرا اگر در سرزمین من و تو، زنی زنانگی اش را بفروشد که نان در بیارد رگ غیرت اربابان بیرون می زند اما اگر همان زن کلیه اش را فروشد تا نانی بخرد و یا شوهر زندانی اش آزاد شود این «ایثار» است! مگر هردو از یک تن نیست؟ مگر هر دو جسم فروشی نیست؟

من در دیارم کسانی را دیدم که دین خدا را چوب میزنند به قیمت دنیایشان، شرفت را شکر که اگر میفروشی از تن می فروشی نه از دین.
فاحشه… دعایم کن

فاحشه
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1387  توسط جواد امدادی  | 

كودكي روي زانوهاي پدرش نشسته و با شيريني كلامش و بابا گفتن هاي پي در پي اش دلبري مي كند. من هم به كودكي هايم سفر مي كنم. سال هايي كه گذشت و من هرگز نشنيدم، نديدم كسي از بابا گفتن من خوشحال شود. خوب يادم مي آيد به تقليد از پسر خاله كوچكم گفتم بابا و آن وقت حلقه هاي اشك مادرم در صفحه چشمانش رقصيد «بابا كجاست؟» «بابا توي بيمارستان خاتم الانبيا بستريه» تنها تصويري كه از بابا داشتم همين بود. روزي كه آمدي خوب يادم هست. موهايت يكدست ريخته بود، نگاهت مواج، قامتي بلند، صدايت اما غريب و گرفته، مامان گفت شيمي درماني كردي. تنفست سخت بود، حرف زدن سخت تر. سعي مي كرديم با نگاه حرف بزنيم. چقدر سخت بود. حالا كه آمده بودي از همكلامي ات محروم بودم، يادت هست ؟ رو به رويت نشستم و تمام حرف هايم را ريختم در حجم نگاهم. يادت هست چشمانم با تو چه گفت؟ من از سرزمين سكوت هجرت كرده ام و مي خواهم نا گفته هاي قصه ام را براي تو روايت كنم. مي شنوي؟ پلك زدي يعني مي شنوم. بگو !

من از سياهي تقدير و رج به رج رنجش، مثنوي بي پايان حرف هاي منجمد دارم، مي شنوي؟ پلك زدي يعني... من دل دل كردن حادثه قلبم را از سمت نگاه خاموش تو آغاز كردم، آن بوي درد گرفته بودي و ناله هاي محزون پيكر زخم خورده ات را رنجورتر از قلب من كرده بو. نگاهت سراسر از زخم هايي مي گفت كه دير زماني دست مهربانت را سايه بانش كرده بودي. من از شلوغي تقدير آن زمان رسيدم كه تو از وداع مي گفتي و خداحافظ به قول خودت قشنگ ترين واژه دنيايت شده بود. من هنوز خستگي ها و غصه هايم را از دلم نتكانده بودم كه بهار نگاهت پاييز شد و وجود من زمستان. افسانه دو چشمت شد بهترين بهانه براي بودنم. مگر مي شد كنار نفس هاي تو بود و عاشق نشد؟ من به انتهاي دردهاي تو كوچ كردم تا همنفسي باشم براي لحظه هاي به شماره افتادن نفست. تو غرق بي تابي بودي و من خيس از عشق. من لبريز از تو بودم، تو لبريز از دلتنگي. من آغاز بودم تو پايان. من باران دلتنگي چشم هايت را طاقت نداشتم، اما تو هر لحظه مي باريدي بر من، بر وجودم، بر جوانه عشقم.

شعله چشمانت در انتظار وزش اندكي نسيمي بود تا براي هميشه خاموش شود، مي گفتي چه آرزويي از اين بزرگتر؟ تو از رفتن مي گفتي و من بي قرار بي قراري هايت ماندنت را التماس مي كردم. نگاهم مي كردي و با غصه مي گفتي : «اگر من برم، بدون من تو...» سيل اشك هايم ديوانه وار بر گونه هايم سقوط مي كردند و تو پا به پاي بارش غم هايم گريه نمي كردي، مي شكستي. مي دانستي كه حالا داشتن ات را تجربه كردم، حضورت را لمس كرده ام بي تو لحظه اي نخواهم خنديد. بدون حضور تو باز لحظه هاي تلخ مرگبار سكوت خواهم شد. شمارش معكوس زمان آغاز شده بود و تو بي تابي هايت به اوج غصه رسيده بود و من... من آن كتاب كهنه اي شده بودم كه لحظه به لحظه نفس هايت را در صفحه سينه ام مي نوشتم. من آن آلبوم قديمي خاطرات شدم كه لحظه به لحظه پلك زدن هايت را در صفحه اش جاودانه مي كردم. من پروانه را كنار شمع وجودت تجربه مي كردم و بال پروازم مي سوخت و مي سوخت.

من به انتهاي با تو بودن و آغاز بي تو بودن نزديك و نزديك تر مي شدم. تهي مي شدم از هرچه بودم و مي خواستم باشم. من درخت كهنسالي نبودم كه ريشه هاي مقاومم در خاك امتداد يافته باشند. من نهال كوچكي بودم در زمين زندگي كه زمانه با دستان غارتگرش آمده بود همنشين روزها و شب هاي روياهايم را از من بگيرد. آرام آرام غروب مي كردي و چه كار بر مي آمد از اشك ها و ناله هاي سوزناكم؟ بدون وقفه نامت را فرياد مي زدم و تو سكوت كره بودي. من هق هق درد تنهايي سر مي دادم و تو با سكوت لبخند مي زدي. دست هاي بي رمق من، تكان شانه هايت و بي حركتي و خاموشي تو را باور نكرده است هنوز. تو پلك هايت سنگيني كوه را به ياد مي آورد و سردي دستانت انجماد زمين در دي ماه را زنده مي كرد. صداي از نفس افتادن تپش قلب را در خيالم هم راه نمي دادم. حالا بودنت تار و پودم را حس زندگي بخشيده بود. تو كه مي دانستي لالايي قلب آرامش زندگي من است پس چرا تنهايم گذاشتي؟ ديشب باز هم به خوابم قدم گذاشتي. از دوردست دستانت را تكان مي دادي. تو در بهشت بودي و من در جهنم نبودنت دست و پا مي زدم. پلي نبود ميان ما... من با نگاه ملتمسم از تو تمناي آمدن به كنارت را مي كردم. لبخند محزوني زدي و گفتي «عزيزم تو خواب ميام بهت سر مي زنم تا جبران روزهاي نبودم رو بكنم. من هميشه با توام» امروز پنجشنبه است و من بي تاب گفتن حرفاي نگفته ام. حلوا را آماده كرده ايم. با خودم مي گويم: «حواست باشه، گلاب يادت نره...»

پله پله تا سكوت

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1387  توسط جواد امدادی  | 


در شلوغي و ازدحام تماشايي بلوغ هوس ها تو را در ميان نگاه هاي مريض گم كرده ام

تمام حرف دلم را در اين خراب آباد ميان حنجره بسته و خاموشم گم كرده ام

در هاهو تلفيق رنگ شب و روز تو را ميان سپيدي ها و سياهي ها گم كره ام

منم همچون اشكي در تلاطم دردها تمام هستي خود را گم كرده ام

آخر چه چيزي دارم من كه تمام وجودم را گم كرده ام ...

دانلود متن صوتي(پادكست)

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1387  توسط جواد امدادی  | 


آرام
از كجاست كه روح روييدن و سبز شدن ناگاه در تن خاك مرده پيدا مي آيد ، و از كجاست روح شكفتن ناگاه از تن چوب خشك چندين برگ هاي سبز و شكوفه هاي سپيد و آبي و زرد و سرخ برمي آورد.
بهاران رازدار رستاخيز پس از مرگ است ، و قبرستان ها مزارعي هستند كه در آن بذر مردگان افشرده اند و جسم تا نميرد به جهان رستاخيز نرسد ...


اگر چشم سِر داشتيم در هر نهالي كه سبزه ميزد در هر جوانه اي كه مي روئيد و در هر شكوفه اي كه مي شكفت ذكري از آن روز مي يافتيم كه بذر اجساد ما در آن روزها خواهد شكافت و ناگاه سر از قبرها برخواهيم داشت و چشم به جهاني ديگر خواهيم گشود ...

خلقت چون قلبي كه مي تپد تجديد مي شود و خون حيات را در مرگ هاي عالم وجود مي دواند ، اين قلب تپنده در كجاست و چرا مي تپد ؟
فطرت ، فطرت شكافتن است همچنان كه هستي مي شكافت و نهالي از دون آن سر بر مي آورد ، فطرت شكافتن است آن چنان كه پوست شاخه درخت مي شكافت و جوانه اي سر بر مي آورد . فطرت شكافتن است چنان كه جوانه اي مي شكافت و شكوفه اي از دل آن بيرون مي آيد. شكافتن ، شكفتن و شكوفه اي ؛ و چنين است كه عالم در خود تجديد مي شود و انسان نيز ...

با بهاران روزي نو مي رسد و ما همچنان چشم به راه روزگاري نو ...
اكنون كه جهان و جهانيان مرده اند آيا وقت آن نرسيده است كه مسيحاي موعود سر رسد ؟

دانلود متن صوتي(پادكست)

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم فروردین 1387  توسط جواد امدادی  | 


آنقدر بي خيال از بازنگشتنت گفتي
كه گمان كردم سر به سر اين دل ساده مي گذاري
به خودم گفتم
اين هم يكي از شوخي هاي شاد كننده توست
ولي آغاز آواز بغض گرفته من
در كوچه هاي بي دارو درخت خاطره بود
هاشور اشك بر نقاشي چهره ام
و عذاب شاعر شدن در آوار هر چه واژه بي چراغ
ديروز از پي گناهي سنگين گذشته را مرور كردم
از پي تقلبي بزرگ دفاتر دبستان را ورق زدم!
بايد مي فهميدم چرا مجازاتم كرده اي !
شايد قتل مورچه هايي كه در خيابان
به كف كفش من مي چسبيدند
اين تبعيد نا تمام را معنا كند
يا سنگي كه با دست من
كلاغ حياط خانه مادربزرگ را فراري داد!
يا نفرين نا گفته گدايي كه من
با سكه نصيب نشده او براي خودم بستني خريدم!
و گرنه من كه به هلال ابروي تو
در بالاي آن چشم هاي جادويي جسارتي نكردم!
امروز هم به جاي خونبهاي آن مورچه ها
ده حبه قند در مسير مورچه هاي حياطمان گذاشتم
يك سير پنير به كلاغ خانه مادر بزرگ
و يك اسكناس سبز به گداي در به در خيابان دادم!
پس تو را به جان جريمه اين همه ترانه
ديگر نگو بر نمي گردي...

به سراغ من اگر می آیی نرم و آهسته بیایید ، مبادا که ترک بردارد چینی نازک تنهایی من

شايد نوشته هاي من نا مفهوم و غير قابل درك باشه ، اما ...

اين شخص باطل شد

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم فروردین 1387  توسط جواد امدادی  | 

فی الواقع آنقدر لب و لوچه مان آویزان است که نمی دانیم باهاش چه خاکی بر سرم کنم . آقا یعنی چه؟ یعنی چی که بعضی ها فقط تا وقتی ما را می خواهند که مطابق میل شان حرف زده باشیم؟ اصلا ببینم این یعنی چه که یک دفعه نظر می دید و می گین این آخرین نامه است دیگه پست نمی دم و خداحافظ همین حالا و اینا؟ یعنی چه؟

خوبه که من هم بیام چند هفته در میون بگم مشتریان عزیز دیگه فیلسوف تنها ، بی فیلسوف تنها ، ما رفتیم که رفتیم ؟ بعد هم یه آهنگ غم انگیز را بذاریم توی این سیستم جوری که همه شما بشنوید و حالتون گرفته بشه ؟ چرا فکر می کنید که این فقط شما هستین که به فیلسوف تنها یا همین نوشته های من ذلیل مرده عادت کردید؟

پس ما آدم نیستیم؟ پس ما به نوشته های شما عادت نمی کنیم؟

پس من به نوشته های شما عادت نمی کنم؟ پس من عادت نمی کنم مثلا هر چند روز یک بار منتظر نوشته های شما باشیم و ببینیم این دفعه چی برامون نوشتی؟ خدا وکیلی آدم اینقدر خودخواه؟

یعنی ما عادت نمیی کنیم
+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم اسفند 1386  توسط جواد امدادی  | 

شكسته عاشورا اشك ها و رمز هاي خاص خودش را دارد ...
جوانمرد بلند شو و يه بار ديگه نگاه كنيم كه حسين به نماز عشق ايستاده و نام زيبايش ملكه قلب هاي پر از غبار ما گشته و او كسي است كه در روزي به نام عاشورا تما هستي خودش را در پيشگاه محبوبش تقديم نموده است .
ما در حالي كه بر قايق اندوه نشسته ايم و كم كم ما را به ساحل آن روز پر هياهو مي برد ...
يه نكته باريكتر از مو : البته بدمان نيايد ؛ براي ما كربلا شده دو روز تعطيلي و خيلي عادي از كنار اين واقعه بزرگ تاريخ مي گذريم .


برگي از تاريخ :
وقتي كه حضرت حسين (ع) به دنيا آمد پيامبر خواستار ديدار نوه اش در همان لحظه شد به پيامبر گفتند كه هنوز بچه را شستشو نداده اند و پيامبر در پاسخ گفت نيازي به اين پاكي ظاهري نيست زيرا خداوند او را از عذل پاك و منزه آفريده ...
پيامبر نوه اش را در آغوش گرفت و شروع به بوسيدن بدن و گودي گردنش و ساير نقاط بدنش نموده و از او پرسيدند كه چرا اين اعمال را انجام مي دهد !
پيامبر اكرم در پاسخ گفت به نقاط فرود شمشير بوسه مي زنم ...
آري پيامبر اولين نوحه غم حسين (ع) را برگزار مي كند ...
واي خدايا
همان خورشيدي كه توانتابش در مقابل قامت حضرت را ندارد اما در روز عاشورا پرتو نور خورشيد بر بدن دردانه فاطمه مي تابد ...

عاشورا و ايام محرم عاشورا و ايام محرم عاشورا و ايام محرم عاشورا و ايام محرم عاشورا و ايام محرم
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم دی 1386  توسط جواد امدادی  | 

با یه شکلات شروع شد
من یه شکلات گذاشتم تو دستش اون هم یه شکلات گذاشت تو دست من ...
من بچه بودم اون هم بچه بود
سرم و بالا کردم سرش و بالا کرد دید که من و می شناسه ... خندیدیم
گفت دوستیم ؟ گفتم دوسته دوست . گفت تا کجا ؟ گفتم دوستی که تا نداره . گفت تا مرگ . خندیدم و گفتم که تا نداره گفت باشه . تا پس از مرگ . گفتم نه نه نه نه تا نداره ...
گفت قبول تا اونجا که همه دوباره زنده می شن یعنی زندگی پس از مرگ . باز هم با هم دوستیم تا بهشت یا جهنم تا هر کجا که باشه من و تو با هم دوستیم ؟ خندیدم و گفتم تو براش تا هر کجا که دلت می خواد یه تا بذار اصلا یه تا بکش از سر این دنیا تا اون دنیا اما من براش تا نمی ذارم ...
نگام کرد نگاش کردم ... باور نمی کرد . می دونستم اون می خواست حتما دوستیمون تا داشته باشه ... دوستی بدون تا رو نمی فهمید ...
گفت بیا برای دوستیمون یه نشونه بذاریم گفتم باشه تو بذار گفت شکلات هر بار که همدیگه و می بینیم یه شکلات مال تو یکی مال من ... باشه ؟
گفتم باشه ..
باز همدیگه و نگاه کردیم و گفت دوستیم ؟ گفتم دوست دوست تا ...

یه چند کلامی بود که یه دفعه اومده بوده بود توی مخم به نظرم گفتم شاید جالب بیاد برای شما !!!
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم آبان 1386  توسط جواد امدادی  | 

احساس افسردگی تمام سلول سلول وجودم و کم کم داره پر می کنه نا امیدی ، غم و هزار کوفت و زهر مار دیگه ای اومده سراغم ...
بعضی وقت ها فکر می کنم ک چقدر پوچم ، چقدر بی مصرف ، و چقدر دست و پا چلفتی و تنبل ...
بعضی وقت ها از خودم بدم میاد چون نمی تونم جلوی هوس های افسار گسیخته خودم و بگیرم و یه جوری حس می کنم شبیه آدم های هرزه شدم ...
یه موقع های دیگه هم اینقدر رمانتیک و معنوی می شم کخ خودم هم باورم نمی شه ...
یه موقعی هم مثل حالا فکر می کنم که نویسنده خیلی قابلی هستم ...
داری به من می خندی ؟
خودم هم به افکار بچگانه درونم می خندم اما خنده تلخیه و از گریه عذاب آورتر ...
اما فقط می دونم که یکی و اینقدر دوستش دارم که تمام این بی قراری ها ، دل تنگی های درونم و بریزم یه گوشه و فقط به آینده روشنم فکر می کنم و راهی برای التیام دردهای چرکین کالبدم محسوب می شه ...
اما یه مواقعی اینقدر بی تفاوت می شم نسبت به حرف های آدم های عادی اطرافم که انگاری اصلا گوش ندارم و چیزی نمی شنوم و همین عدم توجه به دیگران باعث افسردگی شده ... چون یه جوری شبیه بقیه نیستم ، چون دارم خلاف جریان آب شنا می کنم و همین تفاوت هم خیلی وقت ها باعث امیدواری و حرکتم رو به جلو و آینده شده ...
شما هم می خوای من و نصیحت کنی ، یا حرف های آدم بزرگ ها رو به خوردم بدی ؟
هان ؟ ( می خوام تو نظرات این پست نظرت و صادقانه بدونم و ایکه چقدر حرف های من در نظر دیگران معقول و منطقی به نظر می رسه )
+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم آبان 1386  توسط جواد امدادی  | 

از لبخند های اجباری ، حرفهای تکراری ، خواب فراموشی و وهم بیداری خسته شدم از اینکه توی روز روشن دنبال خورشید بگردم خسته شدم ...
از اینکه جلوی کسی بشینم که اصلا نگاهی تو چشماش نیست خسته شدم از اینکه آدم ها نمی شنون و نمی بینن خسته شدم ...
از اینکه فقط از روی هوسم تصمیم بگیرم خسته شدم ...
زمونه چرا این شکلی شده هر جایی از اون و که نگاه می کنی می بینی دارن یه عاشق و می کشن ...
هزاران سال و شاید بیش از هزار سال که آدم ها دارن با هم جنگ می کنن اما حیف نمی دونن که جمون دارن ...
یکی توی محراب فرقش و شکافتن یکی دیگه با لب تشنه توی خون غرقش کردن ...
یکی پاهاش و روی مین جا می ذاره یکی خونش و روی مهتاب می پاشن بهار با تنفس گاز خردل خاک آسمون و پر تاول می کنه
خیلی از این یکی ها وجود دارن که شاید من نمی دونم
اما این و می دونم همیشه عاشق از خون خودش می گذره چون که عشق از روز اول ساده نبود و نخواهد بود ...
هنوز کار ما قیل و قال هنوز صلح آدم ها با همدیگه محال
هنوز خدای خودمون و نمی شناسیم هنوز قلب عاشق و زیر پاهاون پایمال می کنیم ...
چون کاری از من بر نمی یاد خودم و رها می کنم تو این سرگذشت بی سر انجام و گم شدن تو فصل طوفانی

اختلاف طبقاتی
تو این دو تا تصویر اختلاف طبقاتی و واقعا درک کنید ... ظلم ، جور و نا عدالتی
اختلاف طبقاتی
+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم آبان 1386  توسط جواد امدادی  | 



ارسال ايميل خصوصي براي مدير وبلاگ
براي ارسال ايميل تمام فيلدهايي كه با علامت * مشخص شده اند مي بايست پر شوند و از متون فارسي استفاده نگردد و شايان ذكر است كه براي نظر در مورد پست هاي وبلاگ در قسمت نظرات پيام خود را وارد نماييد

نام و نام خانوادگي :*
پست الكترونيك :*
آدرس وبلاگ :*
موضوع :*
پيام شما :*
كد امنيتي :*