تبليغاتX
تبليغات X
روز نوشته های یک فیلسوف تنها
 
استادی در شروع کلاس درس لیوانی پر از آب به دست گرفت و آن را بالا برد که همه ببینند. بعد از شاگردان پرسید: به نظر شما وزن این لیوان چقدر است ؟
شاگردان جواب دادند 50 گرم 100 گرم 150 گرم.
استاد گفت من هم بدون وزن کردن نمی‌دانم دقیقاً وزنش چقدر است. اما سوال من این است اگر من این لیوان آب را چند دقیقه این طور نگه دارم چه اتفاقی خواهد افتاد؟
شاگردان گفتند: هیچ اتفاقی نمی‌افتد.
استاد پرسید: خوب اگر یک ساعت نگه دارم چه اتفاقی می افتد؟
یکی از شاگردان گفت:دستتان کم کم درد می گیرد.
استاد گفت: حق با تو است حالا اگر یک روز تمام نگه دارم چه؟
شاگرد دیگری جواب داد: دستتان بی حس می شود و کارتان به بیمارستان خواهد کشید.
همه شاگردان خندیدند. استاد گفت: خیلی خوب است ولی آیا در این مدت وزن لیوان تغییر کرده است؟
شاگردان جواب دادند: نه.
پس چه چیز باعث درد و فشار روی عضلات می شوند در عوض چه باید بکنم.
شاگردان گیج شدند یکی از آنها گفت: لیوان را زمین بگذار.
استاد گفت: دقیقاً مشکلات زندگی مانند همین است. اگر آنها را چند دقیقه در ذهن تان نگه دارید اشکالی ندارد اگر مدت طولانی تری به آن فکر کنید به درد خواهد آمد. اگر بیشتر از آن نگه دارید فلجتان میکنند و دیگر قادر به انجام کاری نخواهید بود. فکر کردن به مشکلات زندگی مهم است اما مهم تر آن است در پایان هر روز پیش از خواب آنها را زمین بگذاریم به این ترتیب تحت فشار نخواهید بود و هر روز صبح سر حال و قوی بیدار می شوید و قادر خواهید بود از عهده هر مسئله و چالشی که برایتان پیش می آید برآیید.
دوست من یادت باشد که لیوان را همین امروز زمین بگذارید زندگی همین است
+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم مرداد 1386  توسط جواد امدادی  | 

یک روز بعد از ظهر وقتی اسمیت داشت از کار برمیگشت خانه، سر راه زن مسنی را دید که ماشینش خراب شده و ترسان توی برف ایستاده بود .اون زن برای او دست تکان داد تا متوقف شود.
اسمیت پیاده شد و خودشو معرفی کرد و گفت من اومدم کمکتون کنم.
زن گفت صدها ماشین از جلوی من رد شدند ولی کسی نایستاد، این واقعا لطف شماست .
وقتی که او لاستیک رو عوض کرد و درب صندوق عقب رو بست و آماده رفتن شد, زن پرسید:" من چقدر باید بپردازم؟"
و او به زن چنین گفت: " شما هیچ بدهی به من ندارید. من هم در این چنین شرایطی بوده ام.
و روزی یکنفر هم به من کمک کرد¸همونطور که من به شما کمک کردم.
اگر تو واقعا می خواهی که بدهیت رو به من بپردازی¸باید این کار رو بکنی.
نگذار زنجیر عشق به تو ختم بشه!"
چند مایل جلوتر زن کافه کوچکی رو دید و رفت تو تا چیزی بخوره و بعد راهشو ادامه بده ولی نتونست
بی توجه از لبخند شیرین زن پیشخدمتی بگذره که می بایست هشت ماهه باردار باشه و از خستگی روی پا بند نبود.
او داستان زندگی پیشخدمت رو نمی دانست¸واحتمالا هیچ گاه هم نخواهد فهمید.
وقتی که پیشخدمت رفت تا بقیه صد دلار شو بیاره ، زن از در بیرون رفته بود ،
درحالیکه بر روی دستمال سفره یادداشتی رو باقی گذاشته بود.
وقتی پیشخدمت نوشته زن رو می خوند اشک در چشمانش جمع شده بود.
در یادداشت چنین نوشته بود:" شما هیچ بدهی به من ندارید.

من هم در این چنین شرایطی بوده ام. و روزی یکنفر هم به من کمک کرد،همونطور که من به شما کمک کردم.
اگر تو واقعا می خواهی که بدهیت رو به من بپردازی،باید این کار رو بکنی.
نگذار زنجیر عشق به تو ختم بشه!".
همان شب وقتی زن پیشخدمت از سرکار به خونه رفت در حالیکه به اون پول و یادداشت زن فکر میکرد به شوهرش گفت :"دوستت دارم اسمیت همه چیز داره درست میشه
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم مرداد 1386  توسط جواد امدادی  | 

خیلی ها می‌خوان این ماجرا رو بشنون ، ولی برخلاف تصورشون ماجرا خیلی مسخره‌تر از اونه كه قابلیت تعریف كردن رو داشته باشه! حالا می‌خوام تعریفش كنم.

حالم از این رمانتیك‌بازی‌های احمقانه بهم می‌خوره. نمی‌خوام یه چیز ویژه و اشك‌آور بگم، حتی نمی‌خوام با یه ژست روشنفكرانه ادعای تعریف یه موضوع ساده رو داشته باشم. من فقط دارم یه خاطره‌ی كم اهمیت رو تعریف می‌كنم كه برای خودم كمابیش مهمه. دارم راجع به روزی می‌گم كه برای اولین بار عاشق شدم. معشوق علیرغم اهمیت ملكوتی‌اش برای عاشق، كم اهمیت‌ترین فاكتور یه رابطه‌ی عاشقانه است. برای همین هم من این مفعول كم اهمیت رو حذف می‌كنم. دلم می‌خواد برای هم‌ذات‌پنداری هم كه شده، معشوق خودتون رو جای این مفعول بذارید.

وقتی عشق برای اولین بار وارد وجودم شد، یه سری از حس و حال‌های قدیمی رو با تركیبی جدید تجربه كردم، كه از اون میون می‌تونستم غم و اندوه رو مسلط بر باقی احساسات تشخیص بدم. ولی ازین حس غم و اندوه لذت می‌بردم. فكر كنم دارم همه چیز رو درست و دقیق و موجز توضیح می‌دم. احتمالاً حس عشق همینه كه گفتم. بعدش هم كه دیگه عطش توجه معشوق بود كه بیچاره‌ام می‌كرد. عشق! عشق ... عشق! نمی‌خوام پیچیده‌اش كنم، از طرفی هم نمی‌خوام مثل احمق‌ها با چهار كلمه‌ی مزخرف و یه حس عرفانی احمقانه، سر سه ثانیه تشریحش كنم. حقیقتش، اصلاً نمی‌خوام برای شما توضیحش بدم. بیشتر دلم می‌خواد خودتون یاد یكی از مواردش بیفتید كه براتون پیش اومده، اگر هم نیومده كه دیگه به هیچ عنوان نمی‌تونید ازین موضوع سر دربیارید، پیشنهاد من اینه كه اگه به سن قانونی عشق و عاشقی رسیدید، بهتره برید تو خیابون و منتظر بشید تا بیاد. داشتم می‌گفتم، اولین بار كه عاشق شدم از همین دست احساسات سراغم اومد. دلم نمی‌خواست برم جلوش و عنتربازی دربیارم. ولی دلم می‌خواست كه اون هم به طریقی متوجه من بشه. نمیدونم همه اینطوری‌اند یا نه؟ آخه من حالا دیگه راحت می‌فهمم كه كی توجهش به من جلب شده و كی نه؟ حتی اگه بهم نگاه هم نكنند. خیلی راحت می فهمم. شاید به خاطر تجربه باشه. اون روز كلی ماجرا تو ذهنم بافتم كه تهش توجه اون در مقام تحسین به من جلب می شد. یه مشت مزخرفات...، می‌دونید كه؟

خوب، البته توجهش به من جلب نشد.

قیافه‌اش یادم نمونده. گرچه معتقدم یه عشق نیازی به حك كردن قیافه‌ی معشوق تو ذهن عاشق نداره. البته اون روزای اول فكر می‌كنم یه چیزایی تو ذهنم بوده و حالا یادم رفته. بهتر! حالا هر وقت دلم بخواد می‌تونم چشماشو تنگ و گشاد كنم، دماغشو بشكنم و عمل كنم، یا كلاً خمیرش كنم و دوباره از نو بسازمش. اون موقع یه دوباری هم براش گریه كردم، احتمالاً.

البته روزایی كه می‌دیدمش زود تموم شد. سه روز، فقط. آره سه روز، شاید. پنج سال پیش بود. پنج سال پیش سه روز وقت داشتم تا برای اولین بار عاشق بشم و عشق و عاشقی رو تجربه كنم. بعد از اون، دفعات متعددی عاشق شدم، خیلی زیاد. اما هیچوقت این قضایا رو جدی نگرفتم، حتی اگه گریه هم كرده باشم. همیشه در حد یه دل‌مشغولی بوده. هیچ وقت كار قابل تحسینی انجام ندادم تا توجه معشوقم به من جلب بشه. همیشه عقب وایستادم و از دور نگاه كردم. یه جورایی همیشه منتظرم در حالی كه یه قرار مهم و غیر عشقی داره متوجه بشه كه ساعتش خوابیده، بعد منو كه مثل فرشته‌ی نجات اونجا ایستادم، ببینه؛ بیاد و ازم ساعت رو بپرسه و وقتی كه بهش می‌گم ساعت هشت و بیست و شش دقیقه است، به خودش بگه : وای خدای من! عجب آدم فوق‌العاده‌ای! چقدر قشنگ جواب داد. بعدش هم تصمیم می‌گیره به جای اون قرار مهم بیاد و با من یه لیوان شیرموز بخوره. نمی‌دونم چرا؟ ولی همیشه فكر می‌كنم سرنوشت من یه روز ساعت هشت مسیرشو پیدا می‌كنه!

خوب البته، من به عشق اعتقاد دارم ولی به این موضوع هم معتقدم كه جربزه‌ی عاشق شدن رو ندارم. شاید عرفا اسمش رو بذارن لیاقت نداشتن. بهرحال نمی‌تونم.

ازین عاشق بازی‌های موقتی هم دیگه خسته شدم، تا جایی كه وقتی دیروز فهمیدم كه دوباره عاشق شدم، حالت تهوع بهم دست داد. احساس كردم یه نفر كه تازه یه تخم‌مرغ عسلی خورده اومده و داره تو صورتم حرف می زنه. چی می‌گن...؟ بوی زُخم، آره همینه بوی زخم. این توصیف رو برای بوی تخم‌مرغ اولین بار تو كتاب اتوبوس فهیمه رحیمی خوندم. این مربوط به قبل از اولین باریه كه عاشق شدم. شاید هم تصمیم بگیرم ازدواج كنم. ولی شك ندارم كه این كارم ربطی به عشق نداره، حتی اگه با معشوق یكی از همین عشق‌ها هم ازدواج كنم. احتمالا سعی می‌كنم به جای عاشق شدن بهش عادت كنم و قدر كارهای مشتركی رو كه با هم انجام دادیم، بدونم.

هر چی سعی می‌كنم از یكی از دفعات عاشق شدنم یه داستان واقعی و تراژیك در بیارم، نمی‌شه!

گفتم كه، جربزه‌ی تحمل یه عشق رو ندارم. شاید اگه داشتم همون دفعه‌ی اول می‌رفتم جلو، یقه‌اش رو می‌گرفتم و با دهنی كه بوی زخم تخم‌مرغ می‌ده، با یه سری حركات اغراق‌آمیز و سینمایی، یه چیز جلف رو تو صورتش داد می‌زدم؛ مثلاً می‌گفتم : هی تو! تویی كه اصلاً به من نگاه نمی‌كنی، من عاشقت شدم. و مثلاً جلوی همه این كار رو می‌كردم تا تو رودربایستی هم كه شده عاشقم بشه. یا حداقل یه اشاره‌ای، یه چشمكی، یه یادداشتی، یه گل سرخی، یه قطره اشكی، یه چیزی. اما هیچی، هیچ كاری نكردم. هنوز هم هیچ كاری نمی‌كنم. حتی خودم رو سرزنش هم نمی‌كنم. احتمالاً نمی‌تونم واقعاً درك كنم چه چیزی رو دارم از دست می‌دم. یه ابله هیچوقت حسرت فرصت از دست رفته‌ی سرمایه‌گذاری رو سهام شركت تولید محصولات غذایی مادرویا رو نمی‌خوره، حتی اگه یكی ازین محصولات تخم‌مرغ‌های زخمی باشه.

فكر می‌كنم مزخرف‌گویی بسه.

دارم به فردا فكر می‌كنم. دلم نمی‌خواد دوباره عاشق یه نفر دیگه بشم. به خدا مسخره‌اش رو درآوردم!

دوستان عزیز این مطلب یه نوع نوشته فکاهیه برای به تمسخر کشیدن این مدل از عشق های امروزی بعضی از جونای ماست یه موقع فکر نکنین من این مدلی باشم ...
+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم مرداد 1386  توسط جواد امدادی  | 

مادر من فقط يك چشم داشت . من از اون متنفر بودم ... اون هميشه مايه خجالت من بود
اون براي امرار معاش خانواده براي معلم ها و بچه مدرسه اي ها غذا مي پختيك روز اومده بود دم در مدرسه كه منو با به خونه ببره خيلي خجالت كشيدم .

آخه اون چطور تونستاين كار رو بامن بكنه ؟ روز بعد يكي از همكلاسي ها منو مسخره كرد و گفت مامان تو فقطيك چشم دارهفقط دلم ميخواست يك جوري خودم رو گم و گور كنم . كاش زمين دهن وا ميكردو منو ..كاش مادرم يه جوري گم و گور ميشد...روز بعد بهش گفتم اگه واقعا ميخواي منو بخندوني و خوشحال كني چرا نميميري ؟اون هيچ جوابي نداد...

دلم ميخواست از اون خونه برم و ديگه هيچ كاري با اون نداشته باشم سخت درس خوندم و موفق شدم براي ادامه تحصيل به سنگاپور برم ،اونجا ازدواج كردم ،واسه خودم خونه خريدم ، زن و بچه و زندگي... از زندگي ، بچه ها و آسايشي كه داشتمخوشحال بودم تا اينكه يه روز مادرم اومد به ديدن من اون سالها منو نديده بود و همينطورنوه ها شو وقتي ايستاده بود دم در بچه ها به اون خنديدند و من سرش داد كشيدم كه چرا خودش رو دعوت كرده كه بياد اينجا ، اونم بي خبر سرش داد زدم :چطور جرات كردي بياي به خونه من و بجه ها رو بترسوني؟ گم شو از اينجا! همين حالا اون به آرامي جواب داد :اوه خيلي معذرت ميخوام مثل اينكه آدرس رو عوضي اومدم و بعد فورا رفت و از نظر ناپديد شد .

يك روز يك دعوت نامه اومد در خونه من درسنگاپور براي شركت درجشن تجديد ديدار دانش آموزان مدرسه ولي من به همسرم به دروغ گفتم كه به يك سفر كاري ميرم .بعد از مراسم ، رفتم به اون كلبه قديمي خودمون ؛ البته فقط از روي كنجكاوي .

همسايه ها گفتن كه اون مرده اونا يك نامه به من دادند كه اون ازشون خواسته بود كه بدن به من اي عزيزترين پسرم ، من هميشه به فكر تو بوده ام ، منو ببخش كه به خونت اومدم و بچه ها تو ترسوندم ،خيلي خوشحال شدم وقتي شنيدم داري ميآي اينجا ولي من ممكنه كه نتونم ازجام بلند شم كه بيام تورو ببينموقتي داشتي بزرگ ميشدي از اينكه دائم باعث خجالت تو شدم خيلي متاسفم آخه ميدوني ... وقتي تو خيلي كوچيك بودي تو يه تصادف يك چشمترو از دست دادي به عنوان يك مادر نمييتونستم تحمل كنم و ببينم كه تو داري بزرگ ميشي با يك چشم بنابراين مال خودم رو دادم به توبراي من اقتخار بود كه پسرم ميتونست بااون چشم به جاي من دنياي جديد رو بطور كامل ببينه
روایتی از یک انسان قدرنشناس
+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم مرداد 1386  توسط جواد امدادی  | 

آیا شیطان وجود دارد؟ آیا خدا شیطان را خلق کرد؟...استاد دانشگاه با این سوال ها شاگردانش را به چالش ذهنی کشاند
آیا خدا هر چیزی که وجود دارد را خلق کرد؟
شاگردی با قاطعیت پاسخ داد: بله او خلق کرد
استاد پرسید: آیا خدا همه چیز را خلق کرد؟
شاگرد پاسخ داد: بله, آقا
استاد گفت: اگر خدا همه چیز را خلق کرد, پس او شیطان را نیز خلق کرد. چون شیطان نیز وجود دارد و مطابق قانون که کردار ما نمایانگر ماست , خدا نیز شیطان است
شاگرد آرام نشست و پاسخی نداد. استاد با رضایت از خودش خیال کرد بار دیگر توانست ثابت کند که عقیده به مذهب افسانه و خرافه ای بیش نیست.
شاگرد دیگری دستش را بلند کرد و گفت: استاد میتوانم از شما سوالی بپرسم؟
استاد پاسخ داد: البته
شاگرد ایستاد و پرسید: استاد, سرما وجود دارد؟
استاد پاسخ داد: این چه سوالی است البته که وجود دارد. آیا تا کنون حسش نکرده ای؟
شاگردان به سوال مرد جوان خندیدند
مرد جوان گفت: در واقع آقا, سرما وجود ندارد. مطابق قانون فیزیک چیزی که ما از آن به سرما یاد می کنیم در حقیقت نبودن گرماست. هر موجود یا شی را میتوان مطالعه و آزمایش کرد وقتیکه انرژی داشته باشد یا آنرا انتقال دهد. و گرما چیزی است که باعث میشود بدن یا هر شی انرژی را انتقال دهد یا آنرا دارا باشد. صفر مطلق نبود کامل گرماست. تمام مواد در این درجه بدون حیات و بازده میشوند. سرما وجود ندارد. این کلمه را بشر برای اینکه از نبودن گرما توصیفی داشته باشد خلق کرد
شاگرد ادامه داد: استاد تاریکی وجود دارد؟
استاد پاسخ داد: البته که وجود دارد
شاگرد گفت: دوباره اشتباه کردید آقا! تاریکی هم وجود ندارد. تاریکی در حقیقت نبودن نور است. نور چیزی است که میتوان آنرا مطالعه و آزمایش کرد. اما تاریکی را نمیتوان. در واقع با استفاده از قانون نیوتن میتوان نور را به رنگهای مختلف شکست و طول موج هر رنگ را جداگانه مطالعه کرد. اما شما نمی توانید تاریکی را اندازه بگیرید. یک پرتو بسیار کوچک نور دنیایی از تاریکی را می شکند و آنرا روشن می سازد. شما چطور می توانید تعیین کنید که یک فضای به خصوص چه میزان تاریکی دارد؟ تنها کاری که می کنید این است که میزان وجود نور را در آن فضا اندازه بگیرید. درست است؟ تاریکی واژه ای است که بشر برای توصیف زمانی که نور وجود ندارد بکار ببرددر آخر مرد جوان از استاد پرسید: آقا, شیطان وجود دارد؟
استاد زیاد مطمئن نبود. پاسخ داد: البته همانطور که قبلا هم گفتم. ما او را هر روز می بینیم. او هر روز در مثال هایی از رفتارهای غیر انسانی بشر به همنوع خود دیده میشود. او در جنایتها و خشونت های بی شماری که در سراسر دنیا اتفاق می افتد وجود دارد. اینها نمایانگر هیچ چیزی به جز شیطان نیست
و آن شاگرد پاسخ داد: شیطان وجود ندارد آقا. یا حداقل در نوع خود وجود ندارد. شیطان را به سادگی میتوان نبود خدا دانست. درست مثل تاریکی و سرما. کلمه ای که بشر خلق کرد تا توصیفی از نبود خدا داشته باشد. خدا شیطان را خلق نکرد. شیطان نتیجه آن چیزی است که وقتی بشر عشق به خدا را در قلب خودش حاضر نبیند. مثل سرما که وقتی اثری از گرما نیست خود به خود می آید و تاریکی که در نبود نور می آید
آن مرد جوان كسي نبود جز آلبرت آینستین
+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم مرداد 1386  توسط جواد امدادی  | 

(پدر یعنی توده ی متراکمی از ماده صبح روز سه شنبه به آب انداخته شد . من کارون بودم و پدرم به من سپرده شد.)
تا از روی تخت بیمارستان آقای دکتر بلند شد رفت دنبال کارو کاسبی!من قصد آقای دکتر را نداشتم که پنبه بخرم برای زخم های یک مرد نصفه نیمه !.همیشه به این همه حجم قبطه می خوردم و حس انتقام هر روز دور گلوی آقای دکتر تنگ تر می شد.(احتمالا پنج شنبه خبر خودکشی آقای دکتر به دستم می رسد)..
ولش کن..... توده را خانم پرستار به کمک صندلی چرخدار روی زمین می کشید . گمان میکنم قصدشان این بودکه از آدم عکس بگیرند. احتمالا برای روزنامه فردا سه شنبه انتخاب شده بود.
"من را به خانه عکاس می کشیدند"...شنبه شب هفته بعد معلوم شد که من یعنی پدر نه بهتر است بگویم توده ی متراکمی از ماده(بعضی وقت ها به همه چیز شک می کنم) بودم که آقای دکتر میل داشتند بیشتر از مقدار معمول پول بدهم ...."زنیکه از خیره شدن به زیپ شلوار من خسته نمی شود".
بلاخره پای پدر یعنی توده ی متراکمی از ماده روی تخت خانم پرستار پیچ خورد..."نه اصلا اینطور که شما فکر می کنید نبودا! قسم می خورم کارم کاملا عمدی بود.نمی دونم شاید حول کرده بودم یا شاید تو اون لحظه درد زیادی داشتم"
آقای دکتر اگر تف روی زمین حیات می انداخت تبدیل به سکه های جنینی می شد. اتفاقا من همین الان وسط حیات ضلع شرقی نشسته ام ...... مشغول انداختن تسبیح بودم که خانم پرستار با همان چشم ها شهلای همیشگی به زیپ شلوارم خیره شد به من یعنی پسر توده ی متراکمی از مواد افزودنی به مادر!
حواسم جمع شده....جا خوردم فی الفور(این کلمه قبل از من استفاده شده) فهمیدم که حتما اتفاقی افتاده! خانم پرستار بی دلیل به زیپ شلوار کسی خیره نمیشود!
خیلی خسته بودم صدای نفس نفس زدن خانم پرستار بدجوری حالم را بد می کرد. قضیه تمام شده بود ولی خانم پرستار پا بردار نبود.(بچه های ما همگی در قحطی چهار شنبه بعد از ظهر تلف شدند)
:"باید هر جور شده دورش بزنم جوری که آقای دکتز نفهمه"
زمستان آن سال سه روز بیشتر طول نکشید که من را به کارون سپردند. من یعنی توده ی متراکمی از ماده!
ماجرا از آن روز شروع شد که پدر دوست نداشت بیشتر از این مریض باشد ولی آقای دکتر نمی گذاشت به خانه برگردم.قسم می خورم دست ها ی به ظاهر پشم آلود آقای دکتر از کاغذ درست و بقیه بدنش با حجم عظیمی از مواد آلی پر شده بود برای همین همیشه بوی الکل نیمه مست می داد.
هر روز به من تفهیم می شد باید روی نیمکت ضلع شرقی بنشینم و از ترس خیره شدن به چشم های خانم پرستار سرم را پایین بیندازم.
خانم پرستار یعنی یک زن نیمه قد با تقریبا 65 کیلو گرم وزن که نصف حجمش را نوعی پلاستیک فشرده که در ساخت اسباب بازی استفاده می شود تشکیل داده .
همیشه عادت دارد روپوش و شلوار سفید به تنش به زور بپوشانند(آقای دکتر این نوع پوشش را می پسندید). هر وقت که از روبروی من عبور می کرد (طوری که متوجه نشود)هیسسسسسسس!!!...سریع سرم را به طرفش می چرخاندم و با تمام وجود (البته همیشه با تمام وجود نبودم) به اندام پشتانی در حال دور شدنش خیره میشدم.
و همینطور که با تمام وجود خیره شده ام سه شنبه است و برای من آخر زمستان (ماجرا تا همین جا بیشتر طول نکشید)
+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم مرداد 1386  توسط جواد امدادی  | 

این مطلب و دوست خوبم زهرا برام ارسال کرده که خواستم همه بخونین
دختر كو چولو از چند وقت بعد از تولد برادرش پا را توي يك كفش كرده بود كه با او تنها باشد.

پدرو مادرش زير بار نمي رفتند،چون مي ترسيدند او هم مثل دخترهاي چهار پنج ساله حسو دي اش شود و بلايي سر بچه بياورد.

منتها او هيچ نشانه اي از حسادت از خودش بروز نمي داد و با برادرش خيلي مهربان بود.

دست بردار هم نبود و هر روز كه مي گذشت بيشتر اصرار مي كرد عاقبت پدر و مادرش كو تاه امدندو كذاشتند چند دقيقه با بچه تنها بماند.

دختر كوچولو با خوشحالي رفت توي اتاق نوزاد و در را بست. لاي در كمي باز مانده بود و پدر و مادر كنجكاو ميتوانستند او را ببينند.

دختر كوچولو اهسته رفت طرف نوزاد :صورتش را اهسته چسباند به صورت او و پچ پچ كرد ني ني جون به من بگو خدا چه جوريه،من داره يادم ميره
+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم مرداد 1386  توسط جواد امدادی  | 

باز هم حصار بود و تنهايی ، اما اين بار فقط شش روز سنگینی سایه های بیکسی را بر دوش کشیدم و روز هفتم باز تیغ آفتاب بود و عادت روزمرگی که زندگی نامیده اند. در این شش روز، تنها مونسم مثل همیشه قلم بود و کاغذ ، که این بار به آسانی در دسترسم بودند و این آسانی را حکمتی بود تا قلم را بی اختیار بر سپیدی کاغذ نگیرم از این رو هر سوژه ای را در ذهن می پسند ید م، او را با علامت ممنوعه مواجه می دیدم الا عشق که گویی به واسطه ی مظلومیتش ، کمی با فاصله ترازعلامت ممنوعه بود، پس قلم را به نوشتن عاشقانه ای از عشق رها کردم خاصه انکه در حصار تنهایی از عشق نوشتن هم می طلبید و آنچه در پی می خوانید حاصله کندو کاو شش روزه ام از عشق در حصار تنهایی است که به نسل بی عشق امروز پیشکش دارم

چنان لطیف نگاهم میکرد که گویی نرم ترین پر دنیا را به صورت قلبم می کشیدند، بلند بالایی بود که گویی سرو شاعران قدیم را شرمساری آموخته بود و به نگاه من چنان زیبا که می توانست چهره بجای خورشید صلاهً ظهر بنشاند و.......، چه می گویم باغی بود درباغچه دلم ، و این تنها خاطره ایست از تجربه عشق که هنوز بیادم مانده است.

همیشه خاطرات عاشقانه از نخستین روز، نخستین ساعت ، نخستین لحظه ، نخستین نگاه ، نخستین کلمات آغاز می گردد ، آنچنانکه سیاست از نخستین زندان ، نخستین بازجویی ، و نخستین دشنامهای هنگام باز جویی شروع می شود .

بیادم هست در نیمه راه جوانی بودم که بعد از تجربه اولین عشق ، از سر شوق ، عاشقانه ای نوشتم و پس از سالی به او که همراه بود با من ، تقدیم کردم،

امروز در میانسالی هم بار دیگر شوق نوشتن عاشقا نه ی دیگردارم تا به نسل امروز تقدیم کنم ، به نسل بی عشقی که از عشق ،وصل می جوید و او را نمی شناسد زیرا روزگاریست که دیگر کلام عاشقانه دلیل عشق نیست و آواز عاشقانه خواندن دلیل عاشق بودن ، خاصه که خلوص هم حالیا قصه ایست کهنه که در این ایام عشق بی خلوص را در هر بازار غیر مسقفی به شنیع ترین شکل ممکن می فروشند تا بدانجا که در خطه عاشقان هم دیگر خطی به یادگار نمی نویسند چرا که به همت سر سختانه سازندگان سکه های قلب ، جایی برای سلطه ی راستین قلب باقی نمانده است و تحقیر عشق از همین جاست که گویی عشق عکس یادگاریست و یا کاسه آبی است خنک برای تشنه همیشه تشنه ، که سیری از یک لقمه نان ، برای نفس گرسنه ، آغاز اندوه گندم است.

نسل امروز که با یک نگاه ، یک آواز ، یک ترانه و به اشک و آه و شعر ، عشق را می شناسد از عشق رسیدن را می طلبد و بس ، و چه هیاهوی دارد این نسل ،برای این وصل بی معنا و بی محتوا که سرانجام وقتی هم می رسد ، می گذرد برق آسا با اولین بوی کهنگی از رسیدن زود هنگام ، غافل از آنکه رسیدن ، دامنه آن قله ایست که بر فراز آن باید اذان عاشقانه خواند .

در این سیه روز گاری که کمیاب است عاشق بی ادعا و فراوان است سخن عاشقانه ، هستند کسانیکه که گمان دارند شک کردن بر عشقشان گناه کبیره را می ماند حال که چنین عاشقانی از نسل امروز ، جز اسیران دست و پا بسته در تخیل عاشقانه ی خود نیستند و مجنونی را میمانند که لیلی خود هرگز ندیده اند و از وصل بی معنا ، عشق را در خاطره می جویند و عاقبت چون عتیقه او را در مخمل یاد می پیچند که عشق در قاب خاطره ، پرنده ایست در قفس که منت آب و دانه و امنیت بر او روا نیست چرا که عشق را طلب حضور است و پرواز ، نه امنیت و قاب و پویش عشق در نهاد عشق است نه در گل عطر آگینی که بر سینه اش می زنیم.

باید گفت که جز گفتن هیچ نیستیم و عشق هم گفتن است آنچنانکه ایمان هم گفتن است و نگاه ، یک واژه نرم و لطیف ، خدا هم از آغاز برای مخلوق خود ، انسان کلمه بود.در عشق حرفه ای شدن ممکن نیست که فقط یکبار می توان عاشق شد ، عشق به انسان ، عشق به وطن ، عشق به خدا ، بار دوم از جنس اصل خبری نیست ، تصرف است جای عشق به انسان ، خود نمائیست جای عشق به وطن ، و ریا است جای عشق به خالق هستی و از همین رو است که می گویند :

عشق به دیگری ضرورت نیست ، حادثه است

عشق به وطن ضرورتست نه حادثه

و اما عشق به خدا ، ترکیبی است از ضرورت و حادثه

عشق ساده نیست اما میتوان به سادگی عاشق شد ، می گویند در کمال کهنسالی هم می توان حتی یک روز مانده به پایان زندگی عاشق شد و با یک دسته نرگس شاداب در قلب یک شب مهتابی و یا در زیر تیغ تند آفتاب، کنار رود خانه ای جاری، در میان جنگل ، روی پل عابر پیاده و یا در خیابانی پر عابر در انتظار محبوب ایستاد ، زیرا سن مشگل عشق نیست که بلور اصل از گذر زمان کدر نمی گردد مگر آنکه جلا دادن آن را از یاد برده باشیم.

عشق چتر بارانی است برای دونفر در زمانی که حتی یک قطره باران هم نمی بارد ، اما با این همه که گفته آمد ، عاشق بودن و عاشقانه زیستن را رمز و رازی است سر گونه و معجزه در این است که برای هر جریانی زمانی محتاج است الا عشق و از همین رو عاشق هزاران سال است در زیر باران ، در برابر کعبه ، زیر تیغ آفتاب ، در سنگر ، در تن طوفان بر فراز بلندای امواج درانتظار لحظه موعود وصل است زیرا آنچنانکه به داشتن امید محکومیم ، به تصرف خوشبختی از میانبر عاشقانه زیستن مجبوریم اما در این وانفسا که به سر دویدن و نرسیدن و اضطراب و انتظاربسر می بریم، گویی عاشقانه زیستن آرزویست محال واین است درد ی که نسل بی عشق امروز رااز آن مفری نیست جز به داروی شفا بخش عشق

تکلم بی صدا ، این است همه شهامت ما

چشم دوختن به سوسویی کم فروغ ، این است همه امید ما

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم مرداد 1386  توسط جواد امدادی  | 

ساكت و ساده و سبك بود ؛ قاصدكي كه داشت مي رفت . فرشته اي به او رسيد و چيزي گفت.قاصدك بي تاب شد و هزار بار چرخيد و چرخيد و چرخيد . قاصدك رو به فرشته كرد و گفت:« اما شانه هاي من ظريف است . زير بار اين خبر مي شكند . من نازك تر از آنم كه پيامي اين چنين بزرگ را با خود ببرم .
فرشته گفت : « درست است , آنچه تو بايد بر دوش بكشي ناممكن است و سنگين ؛ حتي براي كوه.اما تومي تواني زيرا قرار است بي قرار باشي »
فرشته گفت : « فراموش نكن . نام تو قاصدك است و هر قاصدكي يك پيامبر . »
آن وقت فرشته خبر را به قاصدك داد و رفت و قاصدك ماند و خبري دشوار كه بوي ازل و ابد مي داد .
حالا هزاران سال است كه قاصد مي رود ,مي چرخد و مي رود ,مي رقصد و مي رود و همه مي دانند كه او با خود خبري دارد .
+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم مرداد 1386  توسط جواد امدادی  | 

ــ داروین: طبیعت با گذشت زمان مرغ را برای این توانمندی رد شدن از خیابان انتخاب کرده است
ــ همینگوی: برای مردن در زیر باران
ــ اینشتین: رابطهء مرغ و خیابان نسبی است
ــ سیمون دوبوار: مرغ نماد زن و هویت پایمال‌شدهء اوست رد شدن از خیابان در واقع کوشش بیهودهء او در فرار از سنتها و ارزشهای مردسالارانه را نشان میدهد
ــ پاپ اعظم: باید بدانیم که هر روز میلیونها مرغ در مرغدانی میمانند و از خیابان رد نمیشوند توجه ما باید به آنها معطوف باشد چرا همیشه فقط باید دربارهء مرغی صحبت کنیم که از خیابان رد میشود؟
ــ صادق هدایت: از دست آدمها به آن سوی خیابان فرار کرده بود، غافل از اینکه آن طرف هم مثل همین طرف است، بلکه بدتر
ــ شیرین عبادی: نباید گمان کرد که رد شدن مرغ از خیابان به خاطر اسلام بوده است در تمام دنیا پذیرفته شده که اسلام کسی را فراری نمیدهد
ــ روانشناس: آیا هر کدام از ما در درون خود یک مرغ نیست که میخواهد از خیابان رد شود؟
ــ نیل آرمسترانگ: یک قدم کوچک برای مرغ، و یک قدم بزرگ برای مرغها
ــ حافظ: عیب مرغان مکن ای زاهد پاکیزه سرشت، که گناه دگران بر تو نخواهند نوشت
ــ کافکا: ک به آن سوی خیابان کثیف رفت مرغ این را دید و به سوی دیگر خیابان فرار کرد، ضمن اینکه به ک نگاهی بی‌توجه و وحشتزده انداخت این ک را مجبور کرد که دوباره به سوی دیگر خیابان برود، تا مرغ را با حضور فیزیکی خود مواجه کند و دست‌کم او را به احترامی وادارد که باعث گریختن مجدد او شود، کاری که برای مرغ دست کم از نظر اندازهء کوچک جثه‌اش دشوارتر مینمود
ــ بیل کلینتون: من هرگز با مرغ تنها نبودم
ــ فردوسی: بپرسید بسیارش از رنج راه، ز کار و ز پیکار مرغ و سپاه
ــ ناصرالدین‌شاه: یک حالتی به ما دست داد و ما فرمودیم از خیابان رد شود آن پدرسوخته هم رد شد
ــ سهراب سپهری: مرغ را در قدمهای خود بفهمیم، و از درخت کنار خیابان، شادمانه سیب بچینیم
+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم مرداد 1386  توسط جواد امدادی  | 

ظهر یك روز سرد زمستانی ، وقتی امیلی به خانه برگشت ، پشت در پاكت نامه ای را دید كه نه تمبری داشت و نه مهر اداره پست روی ان بود
فقط نام و آدرسش روی پاكت نوشته شده بود . او با تعجب پاكت را باز كرد و نامه ی داخل آن را خواند
« امیلی عزیز، عصر امروز به خانه ی تو می آیم تا تو را ملاقات كنم . با عشق ، خدا »
امیلی همانطور كه با دستهای لرزان نامه را روی میز می گذاشت ، با خود فكر كرد كه چرا خدا می خواهد او را ملاقات كند ؟
او كه آدم مهمی نبود . در همین فكرها بود كه ناگهان كابینت خالی آشپزخانه را به یاد آورد و با خود گفت:« من ، كه چیزی برای پذیرایی ندارم! » پس نگاهی به كیف پولش انداخت
او فقط 5 دلار و 40 سنت داشت . با این حال به سمت فروشگاه رفت و یك قرص نان فرانسوی و دو بطری شیر خرید . وقتی از فروشگاه بیرون امد ، برف به شدت در حال بارش بود و او عجله داشت تا زود به خانه برسد و عصرانه را حاضر كند . در راه برگشت ، زن و مرد فقیری را دید كه از سرما می لرزیدند . مرد فقیر به امیلی گفت:" خانم ، ما خانه و پولی نداریم . بسیار سردمان است و گرسنه هستیم . آیا امكان دارد به ما كمكی كنید ؟ "
امیلی جواب داد:" متاسفم ، من دیگر پولی ندارم و این نان ها را برای مهمانم خریده ام "
مرد گفت:« بسیار خوب خانم ، متشكرم » و بعد دستش را روی شانه های همسرش گذاشت و به حركت ادامه دادند
همانطور كه مرد و زن فقیر در حال دور شدن بودند ، امیلی درد شدیدی را در قلبش احساس كرد . به سرعت دنبال آنها دوید:« آقا ، خانم ، خواهش می كنم صبر كنید . » وقتی امیلی به زن و مرد فقیر رسید ، سبد غذا را به انها داد و بعد كتش را در آورد و روی شانه های زن انداخت
مرد از او تشكر كرد و برایش دعا . وقتی امیلی به خانه رسید ، یك لحظه ناراحت شد چون خدا می خواست به ملاقاتش بیاید و او دیگر چیزی برای پذیرایی از خدا نداشت . همانطور كه در را باز می كرد ، پاكت نامه دیگری را روی زمین دید . نامه را برداشت و باز كرد
« امیلی عزیز ، از پذیرایی خوب و كت زیبایت متشكرم ، با عشق ، خدا »
+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم مرداد 1386  توسط جواد امدادی  | 



ارسال ايميل خصوصي براي مدير وبلاگ
براي ارسال ايميل تمام فيلدهايي كه با علامت * مشخص شده اند مي بايست پر شوند و از متون فارسي استفاده نگردد و شايان ذكر است كه براي نظر در مورد پست هاي وبلاگ در قسمت نظرات پيام خود را وارد نماييد

نام و نام خانوادگي :*
پست الكترونيك :*
آدرس وبلاگ :*
موضوع :*
پيام شما :*
كد امنيتي :*