تبليغاتX
تبليغات X
روز نوشته های یک فیلسوف تنها
 
یه دفعه هوای آفتابی جای خودش و به بارون داد . آخ چقدر جالب می شه وقتی اینجوری می باره . دیگه اینقدر شدت گرفته که موهای ژل زده من و درهم و بر هم کرده و مخلوطی از آب و ژل بود که از روی صورتم پایین می اومد ...

وای چقدر بدم میاد وقتی آب توی کفشم می ره انگار به پاهام وزنه بستن . من همیشه تماشای بارون و دوست دارم نه اینکه خیس بشم با آب بارون ...

نزدیکای خونه بودم که تمام بدنم خیس از بارون بود و هیچ جای خشکی تو لباسم نبود .

چند تا کوچه هنوز مونده بود تا به خونه برسم که یه دفعه کنار در یه خونه زن جوونی حواسم و به خودش جلب کرد که خیلی خیس شده بود . معلوم بود مدت زمان زیادی و زیر بارون سر کرده بود . حس کردم چیزی می خواد به من بگه می یه کمی مکث کردم درست حدس زدم . اومد طرف من و گفت : آقا ببخشید من کلیدم و جا گذاشتم . میشه در خونمون و برام باز کنید ؟ اول خواستم بگم کمرم درد میکنه اما دیدم دور از جوانمردیه ... اما نمی دونم چطور شد موافقت کردم و با هر مکافاتی بوددر خونشون و براش باز کردم .

بعدش یه تعارف الکی زد و تشکر خشک و خالی از من کزد و خداحافظی کردیم ...

دیگه بارون از شدتش کم شده بود و من نزدیکای خونه بودم تا رسیدم خونه دیدم وای کسی خونه نیست زیر دروازه وایستادم تا بیشتز خیس نشم . دیگه کم کم گرمای بدنم جای خودش و به سرما می داد و با وزیدن هر بادی مثل یه تیکه یخ می شدم .

دیگه اینقدر سردم شده بود که جشمام مثل آدم های خمار شده بود . تمام موهای بدنم از سرما سیخ شده بود . همون جا یه جوری نشستم و چنباتمه زدم که تو مسیر وزش باد نباشم . کم کم تو همون حالت خوابم برد ...
 
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم شهریور 1386  توسط جواد امدادی  | 

دلم گرفته و صدای موزیک تو گوشم می پیچه انگار دیگه فایده نداره حواسم اصلا جمع یه موضوع خاص نمی شه انگار چند تا عکس و پشت سر هم جلوی چشمام رد میشه می تونم تجسم کنم بیمارستان ساسان تهران ...

بابا دلش برای من و خواهرم تنگ شده بود و خواسته بود که ما رو ببینه . غروب رسیدیم تهران و مستقیم رفتیم بیمارستان ...

انگار می دونست قراره چه اتفاقی رخ بده . اون روز پیش بابا واقعا خوش گذشت چقدر خندیدیم ... خنده های بابا هنوز از ذهنم پاک نشده و نمی تونم فراموش کنم .

دیگه هوا رو به سیاهی می رفت و مجبور شدیم همون جا پیش بابا بمونیم و تو اتاق بقلی اون شب و استراحت کنیم ... نزدیکای صبح یه دفعه انگار یکی من و از خواب بیدار کرد رفتم تو اتاق بابا !! همه بودن انگار همه اونجا جمع شده بودن ...

اتاق فضای خیلی ساکتی داشت و فقط صدای اکسیژن و دستگاهی که ضربان قلب و نشون می داد شنیده می شد همه یه جوری نمی تونستن چیزی بگن ...

ناخدآگاه دستم و دراز کردم و دستاش و گرفتم دستاش هنوز یه کمی گرم بود و اشک تو گوشه چشماش جمع شده بود و دکترا پرستارا همه تکاپو داشتن نمیدونم چی کار می کردن همه این صحنه ها مثل اسلومشن تو ذهنم نقش بسته ...

یه دفعه صدای نفس های بابا قطع شد و دستام و ول کرد چشماش و بست و صدای اکسیژن قطع شد چند ثانیه همه ساکت بودن بعد فضا با صدای گریه های دکترا ، مادرم ، مادر بزرگم و کلی آدم دیگه پر شد ... هاج و واج میون این همه آدم !!!

نوشتن دیگه بسته سرم بد جوری درد گرفته مطمئن نیستم نوشته هام قابل خوندن باشه چون اشکام دیگه تمام ورق های زیر دستم و خیس کرده

بابام ساعت 4/30 دقیقه 28 دی ماه سال 1378 به علت عارضه شیمیایی و سرطان تو بیمارستان ساسان تهران جونش تسلیم خداش کرد . روحش شاد
+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم شهریور 1386  توسط جواد امدادی  | 

چقدر خیابون قشنگه ...
این علمک هایی که وسط بلواره چه نور قشنگ و خواستنی ایجاد می کنه وقتی با ماشین حرکت می کنی خیلی بهتر حرف های من و درک می کنی ... از یک چراغ تا چراغ بعدی سیاهی سیاهی سردی حاکم میشه و همینطوری منتظری تا نور بعدی ، چراغ بعدی و حس کنی ...

خیلی وقت ها بوده که قبل از ورود به بلوار با خودم تصمیم گرفتم که تعداد چراغ های وسط بلوار و بشمارم اما تا به حال موفق نشدم ! می دونی چرا ... ؟

این قدر این سیاهی ها و رسیدن به نور من و تو خودش غرق می کنه که دیگه افکارم ناخودآگاه از دستم خوارج میشه و یه موقع به خودم میام که می بینم وای خدا چراغ ها تموم شده و رسیدم به ته خط وای چقدر ناراحت کننده است ته خط همیشه من و افسرده می کنه یه جوری می رم تو خودم احساسم میشه عین غروب های جمعه ...

وقتی می خوام بخوابم هنوز فکرم پیش چراغ هاست چرا تموم میشه !!!

ما تو زندگی معمولی خودمون از این چراغ ها داریم ؟ میشه به من بگید چراغ های زندگی من کجاست ؟؟؟

به نظر من اصلا چراغی نیست همه ظاهر سازیم همه ما یه جوری دروغگوییم . همه افکار ، اعمال و کارهای ما با هم متفاوته و آسمون تا زمین فرقه


+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم شهریور 1386  توسط جواد امدادی  | 

یك روز سر كلاس فلسفه ، استاد، ظرف بزرگ شیشه ای را روی میز قرار داد و اون رو پر از توپ های تنیس كرد ، سپس از شاگردان پرسید آیا این شیشه پر شده ؟ شاگردان پاسخ دادند : بله
سپس استاد تعدادی تیله را توی شیشه ریخت ، تیله ها بین توپ ها جا گرفتند ، استاد پرسید آیا شیشه پر است ؟ شاگردان جواب دادند : بله
بعد استاد ظرف را با ماسه پر كرد ، ماسه ها تمام فضای خالی را اشغال كردند ، استاد پرسید آیا ظرف پر شده است ؟ شاگردان جواب دادند : بله


استاد یک فنجان قهوه هم داخل ظرف شیشه ای ریخت و دوباره پرسید آیا ظرف پر شده است؟ و شاگردان جواب دادند : بله
استاد گفت زندگی مانند این ظرف شیشه ای است ، مسایل اصلی زندگی مانند توپ تنیس، ‌مسایل تقریبا مهم مثل تیله و مسایل جزئی مثل ماسه ، اگه شیشه رو با ماسه پر كنید جایی برای تیله ها و توپ ها نمی مونه. پس توپهای تنیس و تیله ها را باید در اولویت های بالاتر در قرار دادن در ظرف قرار دهید.
این فلسفه و راز زندگی است .

دانشجویان پرسیدند: پس آن فنجان قهوه، که در ظرف خالی کردید، چه بود.

استاد با لبخند جواب داد: هر چقدر هم که گرفتار باشید، برای خوردن یک فنجان قهوه با یک دوست وقت دارید.

دوستان خوب من این یه داستان که فقط من و خودم و خودم اون و به قلم در آوردم و هیچ منبع موثقی نداره پس زیاد جدی نگیرین ...

اینم یه تصویر باحال که یکی از دوستان برام میل کرده گفتم همه ببینن ... 
+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم شهریور 1386  توسط جواد امدادی  | 



ارسال ايميل خصوصي براي مدير وبلاگ
براي ارسال ايميل تمام فيلدهايي كه با علامت * مشخص شده اند مي بايست پر شوند و از متون فارسي استفاده نگردد و شايان ذكر است كه براي نظر در مورد پست هاي وبلاگ در قسمت نظرات پيام خود را وارد نماييد

نام و نام خانوادگي :*
پست الكترونيك :*
آدرس وبلاگ :*
موضوع :*
پيام شما :*
كد امنيتي :*