تبليغاتX
تبليغات X
روز نوشته های یک فیلسوف تنها
 

انیشتن یه نظریه داره میگه
اقسام مختلف انرژی در طبیعت هیچکدام تلف نخواهد شد بلکه از حالتی به حالت دیگه تغییر حالت می دهند ...
من هم می خوام یه نظریه از خودم در کنم ...
انرژی درونی آدم در سنین مختلف اگر مصرف نشد نه تنها از بین نمی رن بلکه به شکلی دیگه تو سنین بالاتر خودش و نشون می ده ...
روانشاس ها می گن : اگه یه آدمی تو دوران کودکی یا جوانی از انرژی ذاتی که در درونش وجود داره استفاده نکنه یا اون و سرکوب کنه یا به حالت راکت قرارش بده ... این عدم استفاده گرچه اون و از بین نمی بره بلکه تو سنین بالاتر به صورتی دیگه بروز خواهد کرد که عموما به گونه ای نا مناسب این مصرف انرژی صورت می گیره ...
یادمه یه بار تو یه کتاب خوندم که هیچ قاتل یا بذهکاری ذات کثیف و کالبدی بد نداره بلکه عموما آدم هایی با استعداد بالا و بهتر از من و خیلی ها هستن ( البته نمی خوام بگم که شما و یا هیچ کسی تینت بدی داره )
تا به حال شده که به کودک درونتون مراجعه کنید ؟؟؟
آیا شما تو دوران نونهالی و بالاتر ، کودکی کردین و انرژی های ذاتی خودتون و مصرف کردین ؟؟؟
من که حس می کنم از بس انرژی های درونم و مصرف می کنم به کمبود انرژی دچار شدم و از طرق مختلف این کمبود انرژی و تامین می کنم و همه اطرافیانم بعضی وقت ها از این انرژی بالای من کلافه می شن !!!
بنابراین مطمئنم که بذهکاری ، قتل و اعتیاد یا هر کدوم از این کارهای بی ادبی و انجام نمی دم ... ( این هم یه جمله از کودک درونم )

این هم یه سری عکس تو سبک تاریک ( Dark Art )
نقاشی تو سبک تاربک  نقاشی تو سبک تاربک  نقاشی تو سبک تاربک

نقاشی تو سبک تاربک  نقاشی تو سبک تاربک  نقاشی تو سبک تاربک
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم مهر 1386  توسط جواد امدادی  | 

نمی دونم امشب چطوریه !!!
وقتی ساعت به نیمه شب می رسه حال و هوای آدم عوض می شه . یه جوری دل آدم شروع به لرزش می کنه . انگاری دارن قلقلکت می دن !! چه جوری حس خودم و بگم حتما خودتون این موقعیت و درک کردین ؟؟؟ ...
اینقدر داخل امامزاده شلوغ شده که جا واسه نشستن نیست هر جایی و که نگاه می کنی می بینی که یه عده نشستن و تو حال خودشون ...
کاش می تونستین حرف های من و درک کنین کاش شما هم اونجا بودین ...
من به اتفاق دوستام نزدیک قبر بابا نشستیم و با روشن کردن چند تا شمع یه نور کافی واسه خوندن دعا فراهم کردیم ...
نمی دونین چقدر به آدم حال می ده !!!
وقتی آدم دعا می خونه انگار به خدا نزدیک میشه . انگار یه راه میان بر می زنی که زود تر برسی ...
شده تا به حال یه راه خیلی طولانی و سریع طی کنی و زود برسی ته خط ؟
من فکر می کنم دعا واسه من همین حکم پیدا کرده . یه جوری عین آب پاکی که روی گناهای من ریخته می شه . نمی دونم منظورم و خوب گفتم یا نه ...
یه چند ساعتی از نیمه شب گذشته یه جوری خواستم از سرمای بدنم کم کنم و یه قدمی بزنم یهو دلم خواست که برم سر قبر شهدای گمنام ...
با خودم گفتم چون قبر شهدای گمنام گوشه مزار شهداست و نور کمتری داره آدم های کمی اونجا هستن ...
اما وقتی رفتیم سر قبرشون اینفدر آدم اونجا بود که باورم نمی شد ...
انگاری یه مراسم قرآن به سر اختصاصی را انداخته بودن خیلی فضای باحالی داشت دور تا دور قبراشون و با شمع روشن کرده بودن ...
یهو یه صحنه باحالی نظرم و جلب کرد. سه تا جون هم سن و سال خودم کنار یکی از قبرا نشسته بودن سه نفری در حالی دعا تو دستشون بود و یه پتوی کوچیک و سه نفری تقسیم کرده بودن تا به سردی هوا هم غلبه کنن ...
رفتم نزدیکشون و با یه سلام صمیمانه نشستم کنارشون و گفتم اجازه هست ؟ اونا هم با آغوش گرم از من پذیرایی کردن و کلی با هم حرف زدیم
با موبایل از فضای دور و بر اونجا عکس گرفتم ...
چه شب قشنگی بود ، واقعا خوش گذشت ، امیدوارم که حوصاتون و سر نبرده باشم
 
شب احیا   شب احیا    شب احیا

شب احیا   شب احیا    شب احیا
+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم مهر 1386  توسط جواد امدادی  | 

تا به حال تو دبیرستان این آزمایش و انجام دادین ؟

شما وقتی به پاندول ضربه می زنی شروع به حرکت می کنه . حرکت ابتدایی سریع تر نسبت به ادامه مسیر هستش اما بعد از گذشتن چند پریود ثابت سرعتش کمتر و کمتر میشه تا اینکه متوقف می شه و تا زمانی که دوباره بهش ضربه نزنی حرکت نمی کنه !!! اما میشه کارهایی و انجام داد تا مدت بیشتری حرکت کنه و از اصطکاکش با محیط و اجسام اطرافش کمتر بشه ...

من هم یه جورایی شدم عین پاندول

ماه رمضون و محرم واسه من شده عین ضرباتی که به پاندول می زنن . وقتی به این ایام می رسم یه جورایی یه تلنگری بهم می زنن که تا چند وقت اثرش باقی می مونه اما هر چی که می گذره کندتر و کندتر میشه حتی بعضی وقت ها احساس می کنمکه دیگه این پاندول درونم از حرکت وایستاده و متوقف شده ...

اما خودم دوست ندارم که متوقف بشه ...

اما نمی دونم چرا متوقف میشه ...

فکر می کنم عاملی که من و تو این شرایط قرار میده چیزی نیست جز اینکه اعتقادم قوی نیست و اطرافم جوری من و درگیر خودش می کنه که غافل میشم از اون مسیری که باید طی میکردم .

به نظر شما چی کار باید بکنیم که این پاندول وجودمون همیشه و همه وقت حرکت کنه ؟؟ دوست دارم هر کسی که این نوشته من و می خونه یه راهکاری برام پیشنهاد کنه ...
+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم مهر 1386  توسط جواد امدادی  | 

من و درگیر خودت کن تا جهانم زیر و رو شه تا سکوت هر شب من با هجومت روبرو شه ...

بی هوا بدون مقصد سمت طوفان تو میرم من و درگیر خودت کن تا که آرامش بگیرم ...

با خیال تو هنوزم مثل هر روز و همیشه هر شب حافظه من پر تصویر تو میشه با من غریبگی نکن با من که درگیر توام , چشمات و از من برندار من مات تصویر توام ...

تو همین جایی همیشه با تو شب شکل یه رویاست آخرین نقطه دنیا توجهان من همین جاست تو همین جایی و هر روز من به تنهایی دچارم من و نزدیک خودم کن تا تو رو یادم بیارم ...

با خیال تو هنوزم مثل هر روز و همیشه هر شب حافظه من پر تصویر تو میشه با من غریبگی نکن با من که درگیر توام , چشمات و از من برندار من مات تصویر توام ...

با دلی اندوهگین و سرشار از غم این ها را می نویسم
+ نوشته شده در  یکشنبه یکم مهر 1386  توسط جواد امدادی  | 



ارسال ايميل خصوصي براي مدير وبلاگ
براي ارسال ايميل تمام فيلدهايي كه با علامت * مشخص شده اند مي بايست پر شوند و از متون فارسي استفاده نگردد و شايان ذكر است كه براي نظر در مورد پست هاي وبلاگ در قسمت نظرات پيام خود را وارد نماييد

نام و نام خانوادگي :*
پست الكترونيك :*
آدرس وبلاگ :*
موضوع :*
پيام شما :*
كد امنيتي :*