با یه شکلات شروع شد
من یه شکلات گذاشتم تو دستش اون هم یه شکلات گذاشت تو دست
من ...
من بچه بودم اون هم بچه بود
سرم و بالا کردم سرش و بالا کرد دید که من
و می شناسه ... خندیدیم
گفت دوستیم ؟ گفتم دوسته دوست . گفت تا کجا ؟ گفتم دوستی
که تا نداره . گفت تا مرگ . خندیدم و گفتم که تا نداره گفت باشه . تا پس از مرگ .
گفتم نه نه نه نه تا نداره ...
گفت قبول تا اونجا که همه دوباره زنده می شن یعنی
زندگی پس از مرگ . باز هم با هم دوستیم تا بهشت یا جهنم تا هر کجا که باشه من و تو
با هم دوستیم ؟ خندیدم و گفتم تو براش تا هر کجا که دلت می خواد یه تا بذار اصلا یه
تا بکش از سر این دنیا تا اون دنیا اما من براش تا نمی ذارم ...
نگام کرد نگاش
کردم ... باور نمی کرد . می دونستم اون می خواست حتما دوستیمون تا داشته باشه ...
دوستی بدون تا رو نمی فهمید ...
گفت بیا برای دوستیمون یه نشونه بذاریم گفتم
باشه تو بذار گفت شکلات هر بار که همدیگه و می بینیم یه شکلات مال تو یکی مال من
... باشه ؟
گفتم باشه ..
باز همدیگه و نگاه کردیم و گفت دوستیم ؟ گفتم دوست
دوست تا ...
یه چند کلامی بود که یه دفعه اومده بوده بود توی مخم به نظرم گفتم شاید جالب بیاد برای شما !!!
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم آبان 1386 توسط جواد امدادی
|
احساس افسردگی تمام سلول سلول وجودم و کم کم داره پر می کنه نا امیدی ، غم و هزار کوفت و زهر مار دیگه ای اومده سراغم ...
بعضی وقت ها فکر می کنم ک چقدر پوچم ، چقدر بی مصرف ، و چقدر دست و پا چلفتی و تنبل ...
بعضی وقت ها از خودم بدم میاد چون نمی تونم جلوی هوس های افسار گسیخته خودم و بگیرم و یه جوری حس می کنم شبیه آدم های هرزه شدم ...
یه موقع های دیگه هم اینقدر رمانتیک و معنوی می شم کخ خودم هم باورم نمی شه ...
یه موقعی هم مثل حالا فکر می کنم که نویسنده خیلی قابلی هستم ...
داری به من می خندی ؟
خودم هم به افکار بچگانه درونم می خندم اما خنده تلخیه و از گریه عذاب آورتر ...
اما فقط می دونم که یکی و اینقدر دوستش دارم که تمام این بی قراری ها ، دل تنگی های درونم و بریزم یه گوشه و فقط به آینده روشنم فکر می کنم و راهی برای التیام دردهای چرکین کالبدم محسوب می شه ...
اما یه مواقعی اینقدر بی تفاوت می شم نسبت به حرف های آدم های عادی اطرافم که انگاری اصلا گوش ندارم و چیزی نمی شنوم و همین عدم توجه به دیگران باعث افسردگی شده ... چون یه جوری شبیه بقیه نیستم ، چون دارم خلاف جریان آب شنا می کنم و همین تفاوت هم خیلی وقت ها باعث امیدواری و حرکتم رو به جلو و آینده شده ...
شما هم می خوای من و نصیحت کنی ، یا حرف های آدم بزرگ ها رو به خوردم بدی ؟
هان ؟ ( می خوام تو نظرات این پست نظرت و صادقانه بدونم و ایکه چقدر حرف های من در نظر دیگران معقول و منطقی به نظر می رسه )
+
نوشته شده در دوشنبه چهاردهم آبان 1386 توسط جواد امدادی
|
از لبخند های اجباری ، حرفهای تکراری ، خواب فراموشی و وهم بیداری خسته شدم از اینکه توی روز روشن دنبال خورشید بگردم خسته شدم ...
از اینکه جلوی کسی بشینم که اصلا نگاهی تو چشماش نیست خسته شدم از اینکه آدم ها نمی شنون و نمی بینن خسته شدم ...
از اینکه فقط از روی هوسم تصمیم بگیرم خسته شدم ...
زمونه چرا این شکلی شده هر جایی از اون و که نگاه می کنی می بینی دارن یه عاشق و می کشن ...
هزاران سال و شاید بیش از هزار سال که آدم ها دارن با هم جنگ می کنن اما حیف نمی دونن که جمون دارن ...
یکی توی محراب فرقش و شکافتن یکی دیگه با لب تشنه توی خون غرقش کردن ...
یکی پاهاش و روی مین جا می ذاره یکی خونش و روی مهتاب می پاشن بهار با تنفس گاز خردل خاک آسمون و پر تاول می کنه
خیلی از این یکی ها وجود دارن که شاید من نمی دونم
اما این و می دونم همیشه عاشق از خون خودش می گذره چون که عشق از روز اول ساده نبود و نخواهد بود ...
هنوز کار ما قیل و قال هنوز صلح آدم ها با همدیگه محال
هنوز خدای خودمون و نمی شناسیم هنوز قلب عاشق و زیر پاهاون پایمال می کنیم ...
چون کاری از من بر نمی یاد خودم و رها می کنم تو این سرگذشت بی سر انجام و گم شدن تو فصل طوفانی
تو این دو تا تصویر اختلاف طبقاتی و واقعا درک کنید ... ظلم ، جور و نا عدالتی
+
نوشته شده در پنجشنبه سوم آبان 1386 توسط جواد امدادی
|