تبليغاتX
تبليغات X
روز نوشته های یک فیلسوف تنها
 

در شلوغي و ازدحام تماشايي بلوغ هوس ها تو را در ميان نگاه هاي مريض گم كرده ام

تمام حرف دلم را در اين خراب آباد ميان حنجره بسته و خاموشم گم كرده ام

در هاهو تلفيق رنگ شب و روز تو را ميان سپيدي ها و سياهي ها گم كره ام

منم همچون اشكي در تلاطم دردها تمام هستي خود را گم كرده ام

آخر چه چيزي دارم من كه تمام وجودم را گم كرده ام ...

دانلود متن صوتي(پادكست)

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1387  توسط جواد امدادی  | 


آرام
از كجاست كه روح روييدن و سبز شدن ناگاه در تن خاك مرده پيدا مي آيد ، و از كجاست روح شكفتن ناگاه از تن چوب خشك چندين برگ هاي سبز و شكوفه هاي سپيد و آبي و زرد و سرخ برمي آورد.
بهاران رازدار رستاخيز پس از مرگ است ، و قبرستان ها مزارعي هستند كه در آن بذر مردگان افشرده اند و جسم تا نميرد به جهان رستاخيز نرسد ...


اگر چشم سِر داشتيم در هر نهالي كه سبزه ميزد در هر جوانه اي كه مي روئيد و در هر شكوفه اي كه مي شكفت ذكري از آن روز مي يافتيم كه بذر اجساد ما در آن روزها خواهد شكافت و ناگاه سر از قبرها برخواهيم داشت و چشم به جهاني ديگر خواهيم گشود ...

خلقت چون قلبي كه مي تپد تجديد مي شود و خون حيات را در مرگ هاي عالم وجود مي دواند ، اين قلب تپنده در كجاست و چرا مي تپد ؟
فطرت ، فطرت شكافتن است همچنان كه هستي مي شكافت و نهالي از دون آن سر بر مي آورد ، فطرت شكافتن است آن چنان كه پوست شاخه درخت مي شكافت و جوانه اي سر بر مي آورد . فطرت شكافتن است چنان كه جوانه اي مي شكافت و شكوفه اي از دل آن بيرون مي آيد. شكافتن ، شكفتن و شكوفه اي ؛ و چنين است كه عالم در خود تجديد مي شود و انسان نيز ...

با بهاران روزي نو مي رسد و ما همچنان چشم به راه روزگاري نو ...
اكنون كه جهان و جهانيان مرده اند آيا وقت آن نرسيده است كه مسيحاي موعود سر رسد ؟

دانلود متن صوتي(پادكست)

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم فروردین 1387  توسط جواد امدادی  | 


آنقدر بي خيال از بازنگشتنت گفتي
كه گمان كردم سر به سر اين دل ساده مي گذاري
به خودم گفتم
اين هم يكي از شوخي هاي شاد كننده توست
ولي آغاز آواز بغض گرفته من
در كوچه هاي بي دارو درخت خاطره بود
هاشور اشك بر نقاشي چهره ام
و عذاب شاعر شدن در آوار هر چه واژه بي چراغ
ديروز از پي گناهي سنگين گذشته را مرور كردم
از پي تقلبي بزرگ دفاتر دبستان را ورق زدم!
بايد مي فهميدم چرا مجازاتم كرده اي !
شايد قتل مورچه هايي كه در خيابان
به كف كفش من مي چسبيدند
اين تبعيد نا تمام را معنا كند
يا سنگي كه با دست من
كلاغ حياط خانه مادربزرگ را فراري داد!
يا نفرين نا گفته گدايي كه من
با سكه نصيب نشده او براي خودم بستني خريدم!
و گرنه من كه به هلال ابروي تو
در بالاي آن چشم هاي جادويي جسارتي نكردم!
امروز هم به جاي خونبهاي آن مورچه ها
ده حبه قند در مسير مورچه هاي حياطمان گذاشتم
يك سير پنير به كلاغ خانه مادر بزرگ
و يك اسكناس سبز به گداي در به در خيابان دادم!
پس تو را به جان جريمه اين همه ترانه
ديگر نگو بر نمي گردي...

به سراغ من اگر می آیی نرم و آهسته بیایید ، مبادا که ترک بردارد چینی نازک تنهایی من

شايد نوشته هاي من نا مفهوم و غير قابل درك باشه ، اما ...

اين شخص باطل شد

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم فروردین 1387  توسط جواد امدادی  | 



ارسال ايميل خصوصي براي مدير وبلاگ
براي ارسال ايميل تمام فيلدهايي كه با علامت * مشخص شده اند مي بايست پر شوند و از متون فارسي استفاده نگردد و شايان ذكر است كه براي نظر در مورد پست هاي وبلاگ در قسمت نظرات پيام خود را وارد نماييد

نام و نام خانوادگي :*
پست الكترونيك :*
آدرس وبلاگ :*
موضوع :*
پيام شما :*
كد امنيتي :*