تبليغاتX
تبليغات X
روز نوشته های یک فیلسوف تنها
 
روزی زن کوری روی پله‌های ساختمانی نشست و کلاه و تابلویی را در کنار پایش قرار داده بود روی تابلو خوانده میشد: من کور هستم لطفا کمک کنید مردي از کنار او میگذشت نگاهی به او انداخت

فقط چند سکه د ر داخل کلاه بود.او چند سکه داخل کلاه انداخت و بدون

اینکه از زن کور اجازه بگیرد تابلوی او را برداشت ان را برگرداند و اعلان دیگری روی ان نوشت و تابلو را کنار پای او گذاشت و انجا را ترک کرد. عصر انروز مرد به ان محل برگشت و متوجه شد که کلاه زن کور پر از سکه و اسکناس شده است زن کور از صدای قدمهای او مرد را شناخت و خواست اگر او همان کسی است که ان تابلو را نوشته بگوید ،که بر روی ان چه نوشته است؟ مرد جواب داد:چیز خاص و مهمی نبود، من فقط نوشته شما را به شکل دیگری نوشتم و لبخندی زد و به راه خود ادامه داد. زن کور هیچوقت ندانست که او چه نوشته است ولی روی تابلوی او خوانده میشد: امروز بهار است، ولی من نمیتوانم آنرا ببینم!!!

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم تیر 1387  توسط جواد امدادی  | 



ارسال ايميل خصوصي براي مدير وبلاگ
براي ارسال ايميل تمام فيلدهايي كه با علامت * مشخص شده اند مي بايست پر شوند و از متون فارسي استفاده نگردد و شايان ذكر است كه براي نظر در مورد پست هاي وبلاگ در قسمت نظرات پيام خود را وارد نماييد

نام و نام خانوادگي :*
پست الكترونيك :*
آدرس وبلاگ :*
موضوع :*
پيام شما :*
كد امنيتي :*