روزی زن کوری روی پلههای ساختمانی نشست و کلاه و تابلویی را در کنار پایش قرار داده بود روی تابلو خوانده میشد: من کور هستم لطفا کمک کنید مردي از کنار او میگذشت نگاهی به او انداخت
فقط چند سکه د ر داخل کلاه بود.او چند سکه داخل کلاه انداخت و بدون
اینکه از زن کور اجازه بگیرد تابلوی او را برداشت ان را برگرداند و اعلان دیگری روی ان نوشت و تابلو را کنار پای او گذاشت و انجا را ترک کرد. عصر انروز مرد به ان محل برگشت و متوجه شد که کلاه زن کور پر از سکه و اسکناس شده است زن کور از صدای قدمهای او مرد را شناخت و خواست اگر او همان کسی است که ان تابلو را نوشته بگوید ،که بر روی ان چه نوشته است؟ مرد جواب داد:چیز خاص و مهمی نبود، من فقط نوشته شما را به شکل دیگری نوشتم و لبخندی زد و به راه خود ادامه داد. زن کور هیچوقت ندانست که او چه نوشته است ولی روی تابلوی او خوانده میشد: امروز بهار است، ولی من نمیتوانم آنرا ببینم!!!
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم تیر 1387 توسط جواد امدادی
|
سلام فاحشه...چیه تعجب کردی؟
میدانم در کسوت مردان آبرومند اندیشیدن به تو و گفتن از تو ننگ است !
اما میخواهم برایت بنویسم ... شنیده ام تن میفروشی برای لقمه نانی ! آه ..چه گناه کبیره ای !! میدانم که میدانی همه تو را پلید میدانند .راستی فاحشه ؟
چرا اگر در سرزمین من و تو، زنی زنانگی اش را بفروشد که نان در بیارد رگ غیرت اربابان بیرون می زند اما اگر همان زن کلیه اش را فروشد تا نانی بخرد و یا شوهر زندانی اش آزاد شود این «ایثار» است! مگر هردو از یک تن نیست؟ مگر هر دو جسم فروشی نیست؟
من در دیارم کسانی را دیدم که دین خدا را چوب میزنند به قیمت دنیایشان، شرفت را شکر که اگر میفروشی از تن می فروشی نه از دین.
فاحشه… دعایم کن
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1387 توسط جواد امدادی
|