از لبخند های اجباری ، حرفهای تکراری ، خواب فراموشی و وهم بیداری خسته شدم از اینکه توی روز روشن دنبال خورشید بگردم خسته شدم ...
از اینکه جلوی کسی بشینم که اصلا نگاهی تو چشماش نیست خسته شدم از اینکه آدم ها نمی شنون و نمی بینن خسته شدم ...
از اینکه فقط از روی هوسم تصمیم بگیرم خسته شدم ...
زمونه چرا این شکلی شده هر جایی از اون و که نگاه می کنی می بینی دارن یه عاشق و می کشن ...
هزاران سال و شاید بیش از هزار سال که آدم ها دارن با هم جنگ می کنن اما حیف نمی دونن که جمون دارن ...
یکی توی محراب فرقش و شکافتن یکی دیگه با لب تشنه توی خون غرقش کردن ...
یکی پاهاش و روی مین جا می ذاره یکی خونش و روی مهتاب می پاشن بهار با تنفس گاز خردل خاک آسمون و پر تاول می کنه
خیلی از این یکی ها وجود دارن که شاید من نمی دونم
اما این و می دونم همیشه عاشق از خون خودش می گذره چون که عشق از روز اول ساده نبود و نخواهد بود ...
هنوز کار ما قیل و قال هنوز صلح آدم ها با همدیگه محال
هنوز خدای خودمون و نمی شناسیم هنوز قلب عاشق و زیر پاهاون پایمال می کنیم ...
چون کاری از من بر نمی یاد خودم و رها می کنم تو این سرگذشت بی سر انجام و گم شدن تو فصل طوفانی
تو این دو تا تصویر اختلاف طبقاتی و واقعا درک کنید ... ظلم ، جور و نا عدالتی
+
نوشته شده در پنجشنبه سوم آبان 1386 توسط جواد امدادی
|