آنقدر بي خيال از بازنگشتنت گفتي
كه گمان كردم سر به سر اين دل ساده مي گذاري
به خودم گفتم
اين هم يكي از شوخي هاي شاد كننده توست
ولي آغاز آواز بغض گرفته من
در كوچه هاي بي دارو درخت خاطره بود
هاشور اشك بر نقاشي چهره ام
و عذاب شاعر شدن در آوار هر چه واژه بي چراغ
ديروز از پي گناهي سنگين گذشته را مرور كردم
از پي تقلبي بزرگ دفاتر دبستان را ورق زدم!
بايد مي فهميدم چرا مجازاتم كرده اي !
شايد قتل مورچه هايي كه در خيابان
به كف كفش من مي چسبيدند
اين تبعيد نا تمام را معنا كند
يا سنگي كه با دست من
كلاغ حياط خانه مادربزرگ را فراري داد!
يا نفرين نا گفته گدايي كه من
با سكه نصيب نشده او براي خودم بستني خريدم!
و گرنه من كه به هلال ابروي تو
در بالاي آن چشم هاي جادويي جسارتي نكردم!
امروز هم به جاي خونبهاي آن مورچه ها
ده حبه قند در مسير مورچه هاي حياطمان گذاشتم
يك سير پنير به كلاغ خانه مادر بزرگ
و يك اسكناس سبز به گداي در به در خيابان دادم!
پس تو را به جان جريمه اين همه ترانه
ديگر نگو بر نمي گردي...
به سراغ من اگر می آیی نرم و آهسته بیایید ، مبادا که ترک بردارد چینی نازک تنهایی من
شايد نوشته هاي من نا مفهوم و غير قابل درك باشه ، اما ...
