كودكي روي زانوهاي پدرش نشسته و با شيريني كلامش و بابا گفتن هاي پي در پي اش دلبري مي كند. من هم به كودكي هايم سفر مي كنم. سال هايي كه گذشت و من هرگز نشنيدم، نديدم كسي از بابا گفتن من خوشحال شود. خوب يادم مي آيد به تقليد از پسر خاله كوچكم گفتم بابا و آن وقت حلقه هاي اشك مادرم در صفحه چشمانش رقصيد «بابا كجاست؟» «بابا توي بيمارستان خاتم الانبيا بستريه» تنها تصويري كه از بابا داشتم همين بود. روزي كه آمدي خوب يادم هست. موهايت يكدست ريخته بود، نگاهت مواج، قامتي بلند، صدايت اما غريب و گرفته، مامان گفت شيمي درماني كردي. تنفست سخت بود، حرف زدن سخت تر. سعي مي كرديم با نگاه حرف بزنيم. چقدر سخت بود. حالا كه آمده بودي از همكلامي ات محروم بودم، يادت هست ؟ رو به رويت نشستم و تمام حرف هايم را ريختم در حجم نگاهم. يادت هست چشمانم با تو چه گفت؟ من از سرزمين سكوت هجرت كرده ام و مي خواهم نا گفته هاي قصه ام را براي تو روايت كنم. مي شنوي؟ پلك زدي يعني مي شنوم. بگو !
من از سياهي تقدير و رج به رج رنجش، مثنوي بي پايان حرف هاي منجمد دارم، مي شنوي؟ پلك زدي يعني... من دل دل كردن حادثه قلبم را از سمت نگاه خاموش تو آغاز كردم، آن بوي درد گرفته بودي و ناله هاي محزون پيكر زخم خورده ات را رنجورتر از قلب من كرده بو. نگاهت سراسر از زخم هايي مي گفت كه دير زماني دست مهربانت را سايه بانش كرده بودي. من از شلوغي تقدير آن زمان رسيدم كه تو از وداع مي گفتي و خداحافظ به قول خودت قشنگ ترين واژه دنيايت شده بود. من هنوز خستگي ها و غصه هايم را از دلم نتكانده بودم كه بهار نگاهت پاييز شد و وجود من زمستان. افسانه دو چشمت شد بهترين بهانه براي بودنم. مگر مي شد كنار نفس هاي تو بود و عاشق نشد؟ من به انتهاي دردهاي تو كوچ كردم تا همنفسي باشم براي لحظه هاي به شماره افتادن نفست. تو غرق بي تابي بودي و من خيس از عشق. من لبريز از تو بودم، تو لبريز از دلتنگي. من آغاز بودم تو پايان. من باران دلتنگي چشم هايت را طاقت نداشتم، اما تو هر لحظه مي باريدي بر من، بر وجودم، بر جوانه عشقم.
شعله چشمانت در انتظار وزش اندكي نسيمي بود تا براي هميشه خاموش شود، مي گفتي چه آرزويي از اين بزرگتر؟ تو از رفتن مي گفتي و من بي قرار بي قراري هايت ماندنت را التماس مي كردم. نگاهم مي كردي و با غصه مي گفتي : «اگر من برم، بدون من تو...» سيل اشك هايم ديوانه وار بر گونه هايم سقوط مي كردند و تو پا به پاي بارش غم هايم گريه نمي كردي، مي شكستي. مي دانستي كه حالا داشتن ات را تجربه كردم، حضورت را لمس كرده ام بي تو لحظه اي نخواهم خنديد. بدون حضور تو باز لحظه هاي تلخ مرگبار سكوت خواهم شد. شمارش معكوس زمان آغاز شده بود و تو بي تابي هايت به اوج غصه رسيده بود و من... من آن كتاب كهنه اي شده بودم كه لحظه به لحظه نفس هايت را در صفحه سينه ام مي نوشتم. من آن آلبوم قديمي خاطرات شدم كه لحظه به لحظه پلك زدن هايت را در صفحه اش جاودانه مي كردم. من پروانه را كنار شمع وجودت تجربه مي كردم و بال پروازم مي سوخت و مي سوخت.
من به انتهاي با تو بودن و آغاز بي تو بودن نزديك و نزديك تر مي شدم. تهي مي شدم از هرچه بودم و مي خواستم باشم. من درخت كهنسالي نبودم كه ريشه هاي مقاومم در خاك امتداد يافته باشند. من نهال كوچكي بودم در زمين زندگي كه زمانه با دستان غارتگرش آمده بود همنشين روزها و شب هاي روياهايم را از من بگيرد. آرام آرام غروب مي كردي و چه كار بر مي آمد از اشك ها و ناله هاي سوزناكم؟ بدون وقفه نامت را فرياد مي زدم و تو سكوت كره بودي. من هق هق درد تنهايي سر مي دادم و تو با سكوت لبخند مي زدي. دست هاي بي رمق من، تكان شانه هايت و بي حركتي و خاموشي تو را باور نكرده است هنوز. تو پلك هايت سنگيني كوه را به ياد مي آورد و سردي دستانت انجماد زمين در دي ماه را زنده مي كرد. صداي از نفس افتادن تپش قلب را در خيالم هم راه نمي دادم. حالا بودنت تار و پودم را حس زندگي بخشيده بود. تو كه مي دانستي لالايي قلب آرامش زندگي من است پس چرا تنهايم گذاشتي؟ ديشب باز هم به خوابم قدم گذاشتي. از دوردست دستانت را تكان مي دادي. تو در بهشت بودي و من در جهنم نبودنت دست و پا مي زدم. پلي نبود ميان ما... من با نگاه ملتمسم از تو تمناي آمدن به كنارت را مي كردم. لبخند محزوني زدي و گفتي «عزيزم تو خواب ميام بهت سر مي زنم تا جبران روزهاي نبودم رو بكنم. من هميشه با توام» امروز پنجشنبه است و من بي تاب گفتن حرفاي نگفته ام. حلوا را آماده كرده ايم. با خودم مي گويم: «حواست باشه، گلاب يادت نره...»

+
نوشته شده در چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1387 توسط جواد امدادی
|