<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>روز نوشته های یک فیلسوف تنها</title>
<link>http://3mdadi.blogfa.com/</link>
<description>روز نوشته های جواد امدادی</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Wed, 26 Aug 2009 10:36:18 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>خدا وجود دارد یا خیر ؟</title>
<link>http://3mdadi.blogfa.com/post-32.aspx</link>
<description>استاد دانشگاه با این سوال ها شاگردانش را به یك چالش ذهنی کشاند.
&lt;br&gt;
آیا خدا هر چیزی که وجود دارد را خلق کرد؟
&lt;br&gt;
شاگردی با قاطعیت پاسخ داد:&quot;بله او خلق کرد&quot;
&lt;br&gt;
استاد پرسید: &quot;آیا خدا همه چیز را خلق کرد؟&quot;

&lt;br&gt;شاگرد پاسخ داد: &quot;بله, آقا&quot;
&lt;br&gt;
استاد گفت: &quot;اگر خدا همه چیز را خلق کرد, پس او شیطان را نیز خلق کرد. چون شیطان نیز وجود دارد و مطابق قانون که کردار ما نمایانگر صفات ماست , خدا نیز شیطان است&quot;
&lt;br&gt;
شاگرد آرام نشست و پاسخی نداد. استاد با رضایت از خودش خیال کرد بار دیگر توانست ثابت کند که عقیده به مذهب افسانه و خرافه ای بیش نیست.
&lt;br&gt;
شاگرد دیگری دستش را بلند کرد و گفت: &quot;استاد میتوانم از شما سوالی بپرسم؟&quot;
&lt;br&gt;
استاد پاسخ داد: &quot;البته&quot;

&lt;br&gt;شاگرد ایستاد و پرسید: &quot;استاد, سرما وجود دارد؟&quot;
&lt;br&gt;
استاد پاسخ داد: &quot;این چه سوالی است البته که وجود دارد. آیا تا کنون حسش نکرده ای؟ &quot;
&lt;br&gt;
شاگردان به سوال مرد جوان خندیدند.

&lt;br&gt;مرد جوان گفت: &quot;در واقع آقا, سرما وجود ندارد. مطابق قانون فیزیک چیزی که ما از آن به سرما یاد می کنیم در حقیقت نبودن گرماست. هر موجود یا شی را میتوان مطالعه و آزمایش کرد وقتیکه انرژی داشته باشد یا آنرا انتقال دهد. و گرما چیزی است که باعث میشود بدن یا هر شی انرژی را انتقال دهد یا آنرا دارا باشد. صفر مطلق (460- f) نبود کامل گرماست. تمام مواد در این درجه بدون حیات و بازده میشوند. سرما وجود ندارد. این کلمه را بشر برای اینکه از نبودن گرما توصیفی داشته باشد خلق کرد.&quot; شاگرد ادامه داد: &quot;استاد تاریکی وجود دارد؟&quot;
&lt;br&gt;
استاد پاسخ داد: &quot;البته که وجود دارد&quot;&lt;br&gt;

شاگرد گفت: &quot;دوباره اشتباه کردید آقا! تاریکی هم وجود ندارد. تاریکی در حقیقت نبودن نور است. نور چیزی است که میتوان آنرا مطالعه و آزمایش کرد. اما تاریکی را نمیتوان. در واقع با استفاده از قانون نیوتن میتوان نور را به رنگهای مختلف شکست و طول موج هر رنگ را جداگانه مطالعه کرد. اما شما نمی توانید تاریکی را اندازه بگیرید. یک پرتو بسیار کوچک نور دنیایی از تاریکی را می شکند و آنرا روشن می سازد. شما چطور می توانید تعیین کنید که یک فضای به خصوص چه میزان تاریکی دارد؟ تنها کاری که می کنید این است که میزان وجود نور را در آن فضا اندازه بگیرید. درست است؟ تاریکی واژه ای است که بشر برای توصیف زمانی که نور وجود ندارد بکار ببرد.&quot;&lt;br&gt;

در آخر مرد جوان از استاد پرسید: &quot;آقا، شیطان وجود دارد؟&quot;&lt;br&gt;

زیاد مطمئن نبود. استاد پاسخ داد: &quot;البته همانطور که قبلا هم گفتم. ما او را هر روز می بینیم. او هر روز در مثال هایی از رفتارهای غیر انسانی بشر به همنوع خود دیده میشود. او در جنایتها و خشونت های بی شماری که در سراسر دنیا اتفاق می افتد وجود دارد. اینها نمایانگر هیچ چیزی به جز شیطان نیست.&quot;&lt;br&gt;

و آن شاگرد پاسخ داد: شیطان وجود ندارد آقا. یا حداقل در نوع خود وجود ندارد. شیطان را به سادگی میتوان نبود خدا دانست. درست مثل تاریکی و سرما. کلمه ای که بشر خلق کرد تا توصیفی از نبود خدا داشته باشد. خدا شیطان را خلق نکرد. شیطان نتیجه آن چیزی است که وقتی بشر عشق به خدا را در قلب خودش حاضر نبیند. مثل سرما که وقتی اثری از گرما نیست خود به خود می آید و تاریکی که در نبود نور می آید.
&lt;br&gt;</description>
<pubDate>Wed, 26 Aug 2009 10:36:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=3mdadi&amp;postid=32</comments>
<dc:creator>3mdadi</dc:creator>
<guid>http://3mdadi.blogfa.com/post-32.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>تنهایی و سکوت</title>
<link>http://3mdadi.blogfa.com/post-31.aspx</link>
<description>دیشب سکوت را صدازدم. روی میز نشست و مرا نگاه کرد. اشتیاق پس دادن درس را در چشمانم دید. سخت ترین سوالی را که در آستین داشت برایم روی میز گذاشت. سوالهای سکوت نشانه هایی هستند که بر میز میگذارد و میرود. &lt;BR&gt;&lt;BR&gt;قطرات اشک بر گونه هایم روان شده بود. در امتحان رد شدم. اینبار سکوت عکس فراموش شده ای از تو را به ارمغان آورده بود. &lt;BR&gt;&lt;BR&gt;
&lt;CENTER&gt;&lt;IMG alt=سکوت src=&quot;http://emdadi.persiangig.ir/picture/post2/912845-b2.jpg&quot;&gt; &lt;/CENTER&gt;</description>
<pubDate>Thu, 02 Oct 2008 13:34:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=3mdadi&amp;postid=31</comments>
<dc:creator>3mdadi</dc:creator>
<guid>http://3mdadi.blogfa.com/post-31.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>نابینا</title>
<link>http://3mdadi.blogfa.com/post-30.aspx</link>
<description>روزی زن کوری روی پله‌های ساختمانی نشست و کلاه و تابلویی را در کنار پایش قرار داده بود روی تابلو خوانده میشد: من کور هستم لطفا کمک کنید مردي از کنار او میگذشت نگاهی به او انداخت &lt;BR&gt;&lt;BR&gt;فقط چند سکه د ر داخل کلاه بود.او چند سکه داخل کلاه انداخت و بدون &lt;BR&gt;&lt;BR&gt;اینکه از زن کور اجازه بگیرد تابلوی او را برداشت ان را برگرداند و اعلان دیگری روی ان نوشت و تابلو را کنار پای او گذاشت و انجا را ترک کرد. عصر انروز مرد به ان محل برگشت و متوجه شد که کلاه زن کور پر از سکه و اسکناس شده است زن کور از صدای قدمهای او مرد را شناخت و خواست اگر او همان کسی است که ان تابلو را نوشته بگوید ،که بر روی ان چه نوشته است؟ مرد جواب داد:چیز خاص و مهمی نبود، من فقط نوشته شما را به شکل دیگری نوشتم و لبخندی زد و به راه خود ادامه داد. زن کور هیچوقت ندانست که او چه نوشته است ولی روی تابلوی او خوانده میشد: امروز بهار است، ولی من نمیتوانم آنرا ببینم!!! &lt;BR&gt;&lt;BR&gt;
&lt;CENTER&gt;&lt;IMG src=&quot;http://emdadi.persiangig.ir/picture/post2/nabina.jpg&quot; border=0 center &lt;&gt; &lt;/CENTER&gt;</description>
<pubDate>Mon, 14 Jul 2008 18:37:51 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=3mdadi&amp;postid=30</comments>
<dc:creator>3mdadi</dc:creator>
<guid>http://3mdadi.blogfa.com/post-30.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>فاحشه</title>
<link>http://3mdadi.blogfa.com/post-29.aspx</link>
<description>سلام فاحشه...چیه تعجب کردی؟ &lt;BR&gt;میدانم در کسوت مردان آبرومند اندیشیدن به تو و گفتن از تو ننگ است ! &lt;BR&gt;&lt;BR&gt;اما میخواهم برایت بنویسم ... شنیده ام تن میفروشی برای لقمه نانی ! آه ..چه گناه کبیره ای !! میدانم که میدانی همه تو را پلید میدانند .راستی فاحشه ؟ &lt;BR&gt;&lt;BR&gt;چرا اگر در سرزمین من و تو، زنی زنانگی اش را بفروشد که نان در بیارد رگ غیرت اربابان بیرون می زند اما اگر همان زن کلیه اش را فروشد تا نانی بخرد و یا شوهر زندانی اش آزاد شود این «ایثار» است! مگر هردو از یک تن نیست؟ مگر هر دو جسم فروشی نیست؟ &lt;BR&gt;&lt;BR&gt;من در دیارم کسانی را دیدم که دین خدا را چوب میزنند به قیمت دنیایشان، شرفت را شکر که اگر میفروشی از تن می فروشی نه از دین. &lt;BR&gt;فاحشه… دعایم کن &lt;BR&gt;&lt;BR&gt;
&lt;CENTER&gt;&lt;IMG alt=فاحشه src=&quot;http://emdadi.persiangig.com/picture/post2/300px.jpg&quot; border=0&gt; &lt;/CENTER&gt;</description>
<pubDate>Tue, 17 Jun 2008 05:26:48 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=3mdadi&amp;postid=29</comments>
<dc:creator>3mdadi</dc:creator>
<guid>http://3mdadi.blogfa.com/post-29.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>پله پله تا سکوت</title>
<link>http://3mdadi.blogfa.com/post-28.aspx</link>
<description>كودكي روي زانوهاي پدرش نشسته و با شيريني كلامش و بابا گفتن هاي پي در پي اش دلبري مي كند. من هم به كودكي هايم سفر مي كنم. سال هايي كه گذشت و من هرگز نشنيدم، نديدم كسي از بابا گفتن من خوشحال شود. خوب يادم مي آيد به تقليد از پسر خاله كوچكم گفتم بابا و آن وقت حلقه هاي اشك مادرم در صفحه چشمانش رقصيد «بابا كجاست؟» «بابا توي بيمارستان خاتم الانبيا بستريه» تنها تصويري كه از بابا داشتم همين بود. روزي كه آمدي خوب يادم هست. موهايت يكدست ريخته بود، نگاهت مواج، قامتي بلند، صدايت اما غريب و گرفته، مامان گفت شيمي درماني كردي. تنفست سخت بود، حرف زدن سخت تر. سعي مي كرديم با نگاه حرف بزنيم. چقدر سخت بود. حالا كه آمده بودي از همكلامي ات محروم بودم، يادت هست ؟ رو به رويت نشستم و تمام حرف هايم را ريختم در حجم نگاهم. يادت هست چشمانم با تو چه گفت؟ من از سرزمين سكوت هجرت كرده ام و مي خواهم نا گفته هاي قصه ام را براي تو روايت كنم. مي شنوي؟ پلك زدي يعني مي شنوم. بگو ! &lt;BR&gt;&lt;BR&gt;من از سياهي تقدير و رج به رج رنجش، مثنوي بي پايان حرف هاي منجمد دارم، مي شنوي؟ پلك زدي يعني... من دل دل كردن حادثه قلبم را از سمت نگاه خاموش تو آغاز كردم، آن بوي درد گرفته بودي و ناله هاي محزون پيكر زخم خورده ات را رنجورتر از قلب من كرده بو. نگاهت سراسر از زخم هايي مي گفت كه دير زماني دست مهربانت را سايه بانش كرده بودي. من از شلوغي تقدير آن زمان رسيدم كه تو از وداع مي گفتي و خداحافظ به قول خودت قشنگ ترين واژه دنيايت شده بود. من هنوز خستگي ها و غصه هايم را از دلم نتكانده بودم كه بهار نگاهت پاييز شد و وجود من زمستان. افسانه دو چشمت شد بهترين بهانه براي بودنم. مگر مي شد كنار نفس هاي تو بود و عاشق نشد؟ من به انتهاي دردهاي تو كوچ كردم تا همنفسي باشم براي لحظه هاي به شماره افتادن نفست. تو غرق بي تابي بودي و من خيس از عشق. من لبريز از تو بودم، تو لبريز از دلتنگي. من آغاز بودم تو پايان. من باران دلتنگي چشم هايت را طاقت نداشتم، اما تو هر لحظه مي باريدي بر من، بر وجودم، بر جوانه عشقم. &lt;BR&gt;&lt;BR&gt;شعله چشمانت در انتظار وزش اندكي نسيمي بود تا براي هميشه خاموش شود، مي گفتي چه آرزويي از اين بزرگتر؟ تو از رفتن مي گفتي و من بي قرار بي قراري هايت ماندنت را التماس مي كردم. نگاهم مي كردي و با غصه مي گفتي : «اگر من برم، بدون من تو...» سيل اشك هايم ديوانه وار بر گونه هايم سقوط مي كردند و تو پا به پاي بارش غم هايم گريه نمي كردي، مي شكستي. مي دانستي كه حالا داشتن ات را تجربه كردم، حضورت را لمس كرده ام بي تو لحظه اي نخواهم خنديد. بدون حضور تو باز لحظه هاي تلخ مرگبار سكوت خواهم شد. شمارش معكوس زمان آغاز شده بود و تو بي تابي هايت به اوج غصه رسيده بود و من... من آن كتاب كهنه اي شده بودم كه لحظه به لحظه نفس هايت را در صفحه سينه ام مي نوشتم. من آن آلبوم قديمي خاطرات شدم كه لحظه به لحظه پلك زدن هايت را در صفحه اش جاودانه مي كردم. من پروانه را كنار شمع وجودت تجربه مي كردم و بال پروازم مي سوخت و مي سوخت. &lt;BR&gt;&lt;BR&gt;من به انتهاي با تو بودن و آغاز بي تو بودن نزديك و نزديك تر مي شدم. تهي مي شدم از هرچه بودم و مي خواستم باشم. من درخت كهنسالي نبودم كه ريشه هاي مقاومم در خاك امتداد يافته باشند. من نهال كوچكي بودم در زمين زندگي كه زمانه با دستان غارتگرش آمده بود همنشين روزها و شب هاي روياهايم را از من بگيرد. آرام آرام غروب مي كردي و چه كار بر مي آمد از اشك ها و ناله هاي سوزناكم؟ بدون وقفه نامت را فرياد مي زدم و تو سكوت كره بودي. من هق هق درد تنهايي سر مي دادم و تو با سكوت لبخند مي زدي. دست هاي بي رمق من، تكان شانه هايت و بي حركتي و خاموشي تو را باور نكرده است هنوز. تو پلك هايت سنگيني كوه را به ياد مي آورد و سردي دستانت انجماد زمين در دي ماه را زنده مي كرد. صداي از نفس افتادن تپش قلب را در خيالم هم راه نمي دادم. حالا بودنت تار و پودم را حس زندگي بخشيده بود. تو كه مي دانستي لالايي قلب آرامش زندگي من است پس چرا تنهايم گذاشتي؟ ديشب باز هم به خوابم قدم گذاشتي. از دوردست دستانت را تكان مي دادي. تو در بهشت بودي و من در جهنم نبودنت دست و پا مي زدم. پلي نبود ميان ما... من با نگاه ملتمسم از تو تمناي آمدن به كنارت را مي كردم. لبخند محزوني زدي و گفتي «عزيزم تو خواب ميام بهت سر مي زنم تا جبران روزهاي نبودم رو بكنم. من هميشه با توام» امروز پنجشنبه است و من بي تاب گفتن حرفاي نگفته ام. حلوا را آماده كرده ايم. با خودم مي گويم: «حواست باشه، گلاب يادت نره...» &lt;BR&gt;&lt;BR&gt;
&lt;CENTER&gt;&lt;IMG alt=&quot;پله پله تا سكوت&quot; src=&quot;http://emdadi.persiangig.com/picture/post2/sokot.jpg&quot;&gt;&lt;/CENTER&gt;&lt;BR&gt;</description>
<pubDate>Wed, 23 Apr 2008 06:20:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=3mdadi&amp;postid=28</comments>
<dc:creator>3mdadi</dc:creator>
<guid>http://3mdadi.blogfa.com/post-28.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>گم كرده من</title>
<link>http://3mdadi.blogfa.com/post-27.aspx</link>
<description>&lt;BR&gt;در شلوغي و ازدحام تماشايي بلوغ هوس ها تو را در ميان نگاه هاي مريض گم كرده ام &lt;BR&gt;&lt;BR&gt;تمام حرف دلم را در اين خراب آباد ميان حنجره بسته و خاموشم گم كرده ام &lt;BR&gt;&lt;BR&gt;در هاهو تلفيق رنگ شب و روز تو را ميان سپيدي ها و سياهي ها گم كره ام &lt;BR&gt;&lt;BR&gt;منم همچون اشكي در تلاطم دردها تمام هستي خود را گم كرده ام &lt;BR&gt;&lt;BR&gt;آخر چه چيزي دارم من كه تمام وجودم را گم كرده ام ... &lt;BR&gt;&lt;BR&gt;
&lt;CENTER&gt;&lt;A href=&quot;http://emdadi.parsaspace.com/sounds/Gom%20Kardeam.wma&quot;&gt;&lt;SPAN style=&quot;FONT-SIZE: 8pt&quot;&gt;دانلود متن صوتي(پادكست)&lt;/SPAN&gt;&lt;/A&gt;&lt;BR&gt;
&lt;DIV dir=rtl style=&quot;BORDER-RIGHT: 1px dotted; BORDER-TOP: 1px dotted; BORDER-LEFT: 1px dotted; WIDTH: 148px; COLOR: #abb3a9; BORDER-BOTTOM: 1px dotted; HEIGHT: 33px&quot; align=center&gt;
&lt;OBJECT id=MediaPlayer1 height=33 width=148 classid=clsid:6BF52A52-394A-11D3-B153-00C04F79FAA6&gt;&lt;PARAM NAME=&quot;URL&quot; VALUE=&quot;http://emdadi.parsaspace.com/sounds/Gom%20Kardeam.wma&quot;&gt;&lt;PARAM NAME=&quot;rate&quot; VALUE=&quot;1&quot;&gt;&lt;PARAM NAME=&quot;balance&quot; VALUE=&quot;0&quot;&gt;&lt;PARAM NAME=&quot;currentPosition&quot; VALUE=&quot;0&quot;&gt;&lt;PARAM NAME=&quot;defaultFrame&quot; VALUE=&quot;&quot;&gt;&lt;PARAM NAME=&quot;playCount&quot; VALUE=&quot;1&quot;&gt;&lt;PARAM NAME=&quot;autoStart&quot; VALUE=&quot;0&quot;&gt;&lt;PARAM NAME=&quot;currentMarker&quot; VALUE=&quot;0&quot;&gt;&lt;PARAM NAME=&quot;invokeURLs&quot; VALUE=&quot;-1&quot;&gt;&lt;PARAM NAME=&quot;baseURL&quot; VALUE=&quot;&quot;&gt;&lt;PARAM NAME=&quot;volume&quot; VALUE=&quot;90&quot;&gt;&lt;PARAM NAME=&quot;mute&quot; VALUE=&quot;0&quot;&gt;&lt;PARAM NAME=&quot;uiMode&quot; VALUE=&quot;mini&quot;&gt;&lt;PARAM NAME=&quot;stretchToFit&quot; VALUE=&quot;0&quot;&gt;&lt;PARAM NAME=&quot;windowlessVideo&quot; VALUE=&quot;0&quot;&gt;&lt;PARAM NAME=&quot;enabled&quot; VALUE=&quot;-1&quot;&gt;&lt;PARAM NAME=&quot;enableContextMenu&quot; VALUE=&quot;-1&quot;&gt;&lt;PARAM NAME=&quot;fullScreen&quot; VALUE=&quot;0&quot;&gt;&lt;PARAM NAME=&quot;SAMIStyle&quot; VALUE=&quot;&quot;&gt;&lt;PARAM NAME=&quot;SAMILang&quot; VALUE=&quot;&quot;&gt;&lt;PARAM NAME=&quot;SAMIFilename&quot; VALUE=&quot;&quot;&gt;&lt;PARAM NAME=&quot;captioningID&quot; VALUE=&quot;&quot;&gt;&lt;PARAM NAME=&quot;enableErrorDialogs&quot; VALUE=&quot;-1&quot;&gt;&lt;PARAM NAME=&quot;_cx&quot; VALUE=&quot;3916&quot;&gt;&lt;PARAM NAME=&quot;_cy&quot; VALUE=&quot;873&quot;&gt;&lt;/OBJECT&gt;&lt;/DIV&gt;&lt;/CENTER&gt;&lt;BR&gt;</description>
<pubDate>Tue, 15 Apr 2008 04:25:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=3mdadi&amp;postid=27</comments>
<dc:creator>3mdadi</dc:creator>
<guid>http://3mdadi.blogfa.com/post-27.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>روزگاری نو</title>
<link>http://3mdadi.blogfa.com/post-26.aspx</link>
<description>&lt;BR&gt;آرام&lt;BR&gt;از كجاست كه روح روييدن و سبز شدن ناگاه در تن خاك مرده پيدا مي آيد ، و از كجاست روح شكفتن ناگاه از تن چوب خشك چندين برگ هاي سبز و شكوفه هاي سپيد و آبي و زرد و سرخ برمي آورد.&lt;BR&gt;بهاران رازدار رستاخيز پس از مرگ است ، و قبرستان ها مزارعي هستند كه در آن بذر مردگان افشرده اند و جسم تا نميرد به جهان رستاخيز نرسد ...&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;اگر چشم سِر داشتيم در هر نهالي كه سبزه ميزد در هر جوانه اي كه مي روئيد و در هر شكوفه اي كه مي شكفت ذكري از آن روز مي يافتيم كه بذر اجساد ما در آن روزها خواهد شكافت و ناگاه سر از قبرها برخواهيم داشت و چشم به جهاني ديگر خواهيم گشود ... &lt;BR&gt;&lt;BR&gt;خلقت چون قلبي كه مي تپد تجديد مي شود و خون حيات را در مرگ هاي عالم وجود مي دواند ، اين قلب تپنده در كجاست و چرا مي تپد ؟&lt;BR&gt;فطرت ، فطرت شكافتن است همچنان كه هستي مي شكافت و نهالي از دون آن سر بر مي آورد ، فطرت شكافتن است آن چنان كه پوست شاخه درخت مي شكافت و جوانه اي سر بر مي آورد . فطرت شكافتن است چنان كه جوانه اي مي شكافت و شكوفه اي از دل آن بيرون مي آيد. شكافتن ، شكفتن و شكوفه اي ؛ و چنين است كه عالم در خود تجديد مي شود و انسان نيز ...&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;با بهاران روزي نو مي رسد و ما همچنان چشم به راه روزگاري نو ...&lt;BR&gt;اكنون كه جهان و جهانيان مرده اند آيا وقت آن نرسيده است كه مسيحاي موعود سر رسد ؟ &lt;BR&gt;&lt;BR&gt;
&lt;CENTER&gt;&lt;A href=&quot;http://emdadi.parsaspace.com/sounds/Rozegari%20No.wma&quot;&gt;&lt;SPAN style=&quot;FONT-SIZE: 8pt&quot;&gt;دانلود متن صوتي(پادكست)&lt;/SPAN&gt;&lt;/A&gt;&lt;BR&gt;
&lt;DIV dir=rtl style=&quot;BORDER-RIGHT: 1px dotted; BORDER-TOP: 1px dotted; BORDER-LEFT: 1px dotted; WIDTH: 148px; COLOR: #abb3a9; BORDER-BOTTOM: 1px dotted; HEIGHT: 33px&quot; align=center&gt;
&lt;OBJECT id=MediaPlayer1 height=33 width=148 classid=clsid:6BF52A52-394A-11D3-B153-00C04F79FAA6&gt;&lt;PARAM NAME=&quot;URL&quot; VALUE=&quot;http://emdadi.parsaspace.com/sounds/Rozegari%2520No.wma&quot;&gt;&lt;PARAM NAME=&quot;rate&quot; VALUE=&quot;1&quot;&gt;&lt;PARAM NAME=&quot;balance&quot; VALUE=&quot;0&quot;&gt;&lt;PARAM NAME=&quot;currentPosition&quot; VALUE=&quot;0&quot;&gt;&lt;PARAM NAME=&quot;defaultFrame&quot; VALUE=&quot;&quot;&gt;&lt;PARAM NAME=&quot;playCount&quot; VALUE=&quot;1&quot;&gt;&lt;PARAM NAME=&quot;autoStart&quot; VALUE=&quot;0&quot;&gt;&lt;PARAM NAME=&quot;currentMarker&quot; VALUE=&quot;0&quot;&gt;&lt;PARAM NAME=&quot;invokeURLs&quot; VALUE=&quot;-1&quot;&gt;&lt;PARAM NAME=&quot;baseURL&quot; VALUE=&quot;&quot;&gt;&lt;PARAM NAME=&quot;volume&quot; VALUE=&quot;50&quot;&gt;&lt;PARAM NAME=&quot;mute&quot; VALUE=&quot;0&quot;&gt;&lt;PARAM NAME=&quot;uiMode&quot; VALUE=&quot;mini&quot;&gt;&lt;PARAM NAME=&quot;stretchToFit&quot; VALUE=&quot;0&quot;&gt;&lt;PARAM NAME=&quot;windowlessVideo&quot; VALUE=&quot;0&quot;&gt;&lt;PARAM NAME=&quot;enabled&quot; VALUE=&quot;-1&quot;&gt;&lt;PARAM NAME=&quot;enableContextMenu&quot; VALUE=&quot;-1&quot;&gt;&lt;PARAM NAME=&quot;fullScreen&quot; VALUE=&quot;0&quot;&gt;&lt;PARAM NAME=&quot;SAMIStyle&quot; VALUE=&quot;&quot;&gt;&lt;PARAM NAME=&quot;SAMILang&quot; VALUE=&quot;&quot;&gt;&lt;PARAM NAME=&quot;SAMIFilename&quot; VALUE=&quot;&quot;&gt;&lt;PARAM NAME=&quot;captioningID&quot; VALUE=&quot;&quot;&gt;&lt;PARAM NAME=&quot;enableErrorDialogs&quot; VALUE=&quot;-1&quot;&gt;&lt;PARAM NAME=&quot;_cx&quot; VALUE=&quot;3916&quot;&gt;&lt;PARAM NAME=&quot;_cy&quot; VALUE=&quot;873&quot;&gt;&lt;/OBJECT&gt;&lt;/DIV&gt;&lt;/CENTER&gt;&lt;BR&gt;</description>
<pubDate>Thu, 10 Apr 2008 06:32:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=3mdadi&amp;postid=26</comments>
<dc:creator>3mdadi</dc:creator>
<guid>http://3mdadi.blogfa.com/post-26.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>بوی حضور تو</title>
<link>http://3mdadi.blogfa.com/post-25.aspx</link>
<description>&lt;BR&gt;آنقدر بي خيال از بازنگشتنت گفتي&lt;BR&gt;كه گمان كردم سر به سر اين دل ساده مي گذاري&lt;BR&gt;به خودم گفتم&lt;BR&gt;اين هم يكي از شوخي هاي شاد كننده توست&lt;BR&gt;ولي آغاز آواز بغض گرفته من&lt;BR&gt;در كوچه هاي بي دارو درخت خاطره بود&lt;BR&gt;هاشور اشك بر نقاشي چهره ام&lt;BR&gt;و عذاب شاعر شدن در آوار هر چه واژه بي چراغ&lt;BR&gt;ديروز از پي گناهي سنگين گذشته را مرور كردم&lt;BR&gt;از پي تقلبي بزرگ دفاتر دبستان را ورق زدم!&lt;BR&gt;بايد مي فهميدم چرا مجازاتم كرده اي !&lt;BR&gt;شايد قتل مورچه هايي كه در خيابان&lt;BR&gt;به كف كفش من مي چسبيدند&lt;BR&gt;اين تبعيد نا تمام را معنا كند&lt;BR&gt;يا سنگي كه با دست من&lt;BR&gt;كلاغ حياط خانه مادربزرگ را فراري داد!&lt;BR&gt;يا نفرين نا گفته گدايي كه من&lt;BR&gt;با سكه نصيب نشده او براي خودم بستني خريدم!&lt;BR&gt;و گرنه من كه به هلال ابروي تو&lt;BR&gt;در بالاي آن چشم هاي جادويي جسارتي نكردم!&lt;BR&gt;امروز هم به جاي خونبهاي آن مورچه ها&lt;BR&gt;ده حبه قند در مسير مورچه هاي حياطمان گذاشتم&lt;BR&gt;يك سير پنير به كلاغ خانه مادر بزرگ&lt;BR&gt;و يك اسكناس سبز به گداي در به در خيابان دادم!&lt;BR&gt;پس تو را به جان جريمه اين همه ترانه&lt;BR&gt;ديگر نگو بر نمي گردي...&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;به سراغ من اگر می آیی نرم و آهسته بیایید ، مبادا که ترک بردارد چینی نازک تنهایی من &lt;BR&gt;&lt;BR&gt;شايد نوشته هاي من نا مفهوم و غير قابل درك باشه ، اما ... &lt;BR&gt;&lt;BR&gt;
&lt;CENTER&gt;&lt;IMG alt=&quot;اين شخص باطل شد&quot; src=&quot;http://emdadi.persiangig.com/picture/post2/hestin.jpg&quot; border=0&gt;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;/CENTER&gt;</description>
<pubDate>Sun, 30 Mar 2008 13:56:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=3mdadi&amp;postid=25</comments>
<dc:creator>3mdadi</dc:creator>
<guid>http://3mdadi.blogfa.com/post-25.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>یعنی ما عادت نمی کنیم ؟</title>
<link>http://3mdadi.blogfa.com/post-24.aspx</link>
<description>فی الواقع آنقدر لب و لوچه مان آویزان است که نمی دانیم باهاش چه خاکی بر سرم کنم . آقا یعنی چه؟ یعنی چی که بعضی ها فقط تا وقتی ما را می خواهند که مطابق میل شان حرف زده باشیم؟ اصلا ببینم این یعنی چه که یک دفعه نظر می دید و می گین این آخرین نامه است دیگه پست نمی دم و خداحافظ همین حالا و اینا؟ یعنی چه؟
&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;
 خوبه که من هم بیام چند هفته در میون بگم مشتریان عزیز دیگه فیلسوف تنها ، بی فیلسوف تنها ، ما رفتیم که رفتیم ؟ بعد هم یه آهنگ غم انگیز را بذاریم توی این سیستم جوری که همه شما بشنوید و حالتون گرفته بشه ؟ چرا فکر می کنید که این فقط شما هستین که به فیلسوف تنها یا همین نوشته های من ذلیل مرده عادت کردید؟
&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;
پس ما آدم نیستیم؟ پس ما به نوشته های  شما عادت نمی کنیم؟
&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;
پس من به نوشته های شما عادت نمی کنم؟ پس من عادت نمی کنم مثلا هر چند روز یک بار منتظر نوشته های شما باشیم و ببینیم این دفعه چی برامون نوشتی؟ خدا وکیلی آدم اینقدر خودخواه؟
&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;
&lt;center&gt;
&lt;img border=&quot;0&quot; alt=&quot;یعنی ما عادت نمیی کنیم&quot; src=&quot;http://emdadi.persiangig.ir/picture/post2/adat.jpg&quot; /&gt;
&lt;/center&gt;
</description>
<pubDate>Wed, 27 Feb 2008 14:43:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=3mdadi&amp;postid=24</comments>
<dc:creator>3mdadi</dc:creator>
<guid>http://3mdadi.blogfa.com/post-24.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>روز خدا</title>
<link>http://3mdadi.blogfa.com/post-23.aspx</link>
<description>شكسته عاشورا اشك ها و رمز هاي خاص خودش را دارد ...&lt;BR&gt;جوانمرد بلند شو و يه بار ديگه نگاه كنيم كه حسين به نماز عشق ايستاده و نام زيبايش ملكه قلب هاي پر از غبار ما گشته و او كسي است كه در روزي به نام عاشورا تما هستي خودش را در پيشگاه محبوبش تقديم نموده است .&lt;BR&gt;ما در حالي كه بر قايق اندوه نشسته ايم و كم كم ما را به ساحل آن روز پر هياهو مي برد ...&lt;BR&gt;يه نكته باريكتر از مو : البته بدمان نيايد ؛ براي ما كربلا شده دو روز تعطيلي و خيلي عادي از كنار اين واقعه بزرگ تاريخ مي گذريم .&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;برگي از تاريخ :&lt;BR&gt;وقتي كه حضرت حسين (ع) به دنيا آمد پيامبر خواستار ديدار نوه اش در همان لحظه شد به پيامبر گفتند كه هنوز بچه را شستشو نداده اند و پيامبر در پاسخ گفت نيازي به اين پاكي ظاهري نيست زيرا خداوند او را از عذل پاك و منزه آفريده ...&lt;BR&gt;پيامبر نوه اش را در آغوش گرفت و شروع به بوسيدن بدن و گودي گردنش و ساير نقاط بدنش نموده و از او پرسيدند كه چرا اين اعمال را انجام مي دهد !&lt;BR&gt;پيامبر اكرم در پاسخ گفت به نقاط فرود شمشير بوسه مي زنم ...&lt;BR&gt;آري پيامبر اولين نوحه غم حسين (ع) را برگزار مي كند ...&lt;BR&gt;واي خدايا&lt;BR&gt;همان خورشيدي كه توانتابش در مقابل قامت حضرت را ندارد اما در روز عاشورا پرتو نور خورشيد بر بدن دردانه فاطمه مي تابد ...&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;
&lt;CENTER&gt;&lt;A href=&quot;http://emdadi.parsaspace.com/picture/ashoora/1.jpg&quot; target=_blank&gt;&lt;IMG alt=&quot;عاشورا و ايام محرم&quot; src=&quot;http://emdadi.persiangig.com/picture/post2/ashoora/1.jpg&quot; border=0&gt;&lt;/A&gt; &lt;A href=&quot;http://emdadi.parsaspace.com/picture/ashoora/2.jpg&quot; target=_blank&gt;&lt;IMG alt=&quot;عاشورا و ايام محرم&quot; src=&quot;http://emdadi.persiangig.com/picture/post2/ashoora/2.jpg&quot; border=0&gt;&lt;/A&gt; &lt;A href=&quot;http://emdadi.parsaspace.com/picture/ashoora/3.jpg&quot; target=_blank&gt;&lt;IMG alt=&quot;عاشورا و ايام محرم&quot; src=&quot;http://emdadi.persiangig.com/picture/post2/ashoora/3.jpg&quot; border=0&gt;&lt;/A&gt; &lt;A href=&quot;http://emdadi.parsaspace.com/picture/ashoora/4.jpg&quot; target=_blank&gt;&lt;IMG alt=&quot;عاشورا و ايام محرم&quot; src=&quot;http://emdadi.persiangig.com/picture/post2/ashoora/4.jpg&quot; border=0&gt;&lt;/A&gt; &lt;A href=&quot;http://emdadi.parsaspace.com/picture/ashoora/5.jpg&quot; target=_blank&gt;&lt;IMG alt=&quot;عاشورا و ايام محرم&quot; src=&quot;http://emdadi.persiangig.com/picture/post2/ashoora/5.jpg&quot; border=0&gt;&lt;/A&gt; &lt;/CENTER&gt;</description>
<pubDate>Tue, 15 Jan 2008 05:38:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=3mdadi&amp;postid=23</comments>
<dc:creator>3mdadi</dc:creator>
<guid>http://3mdadi.blogfa.com/post-23.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
